اینها فقط سه کلمه هستند، ولی اثر یک فورمول جادویی را دارند؛ زیرا در این کلمات خاصیتی نهفته است، که در انسان یک نوع احساس بخصوصی برمی انگیزد. این احساس بندرت از یک نوع یکنواختی میباشد. شباهتی به اثر موسیقی دارد. این سه کلمه هم مانند موسیقی راه خود را مستقیماً بسوی روح آدمی باز مینمایند، بسوی «منِ» واقعی او. البته فقط در کسانیکه روح را در خود محبوس نکرده باشند، که در این صورت ارزش انسانیت واقعی در روی زمین را از دست داده اند.
ولی هر انسانی با شنیدن این کلمات بی اختیار و بی درنگ به یاد خاطره ای از گذشته اش میافتد. تصویر آن خاطره در برابرش زنده میشود و احساس مربوط به آن نیز مشهود میگردد.
مثلاً در خاطر کسی حسرت برخورداری از نرمی و ملایمت، خوشبختی توأم با اندوه و نیز اشتیاق پنهانی به امری تحقق ناپذیر وجود دارد. در دیگران تکبر، غضب، وحشت و یا نفرت. انسان همیشه به چیزی می اندیشد، به چیزی که زمانی با آن برخورد داشته، تأثیر استثنایی بر او گذاشته و تصور میکرده که مدتهاست در درونش خاموش شده.
ولی هیچ چیز در ضمیر او به خاموشی سپرده نشده، از آنچه او زمانی در خودش تجربه کرده، هیچ چیز از بین نرفته، همهٴ آنها را او هنوز میتواند از آنِ خود بداند. آنچه را که واقعاً کسب کرده و نیز آنچه را که تجربه نموده، فنا ناپذیرند! چیز دیگری در زمان گفتن این کلمات به خاطر نمیآید.
اگر انسان فقط یکبار با دقت و بیداری ذهن به این مطلب توجه کند، آنگاه بلافاصله در خواهد یافت که چه چیزی براستی در ضمیر او جاودان است و چه چیزی را میتواند محو شده تلقی کرد، مانند پوسته ای بی جان از خاطراتی بیهوده.
مقصود و فایده این برای انسان، که البته در این مورد نباید به کالبد او توجه داشت، فقط خاطره ایست که در طول زندگی زمینی اش چنان عمیقانه در او تأثیر گذاشته، که در روانش مانند اثر مهر نقش بسته، نقشی که در طول زمان پاک نمیشود و از بین نمیرود. تنها نقش این چنین مهری در پرورش روان آدمی مؤثر بوده و درپیشرفت مدام روح او تأثیر دارد.
بنابر این در واقع فقط تجربهٴ آن چیزیست که واقعاً از آن ماست، که این چنین اثر عمیقی به جای گذارده باشد. همهٴ چیزهای دیگر مانند صدای صفیر بی اثر میگذرند و یا حداکثر چون وسیلهٴ کمکی برای ایجاد وقایعی که قادرند تأثیرات بزرگی بجا گذارند، به خدمت میایستند.
سعادت نصیب کسی است که بتواند تجربه های نیرومند زیادی را از آن خود نماید، صرف نظر از اینکه پیش آمدها شادی آور و یا غم انگیز بوده اند، که موجب آن تجربه شده اند؛ زیرا تأثیر آنها زمانی با ارزشترین توشه راهی ست که جان آدمی در موقع رفتن به سرای دیگر به همراه خود میبرد.
آشکاراً محصول عقل در روی زمین، همانگونه که در این زمان مرسوم است و چنانچه درست مورد استفاده قرار گیرد، فقط برای رفاه زندگی جسمانی زمینی ست. و این، اگر با تیزبینی مورد توجه قرار گیرد، هدف نهایی و واقعی هر گونه فعالیت عقل است! و در نهایت هرگز نتیجه دیگری از آن حاصل نمیشود. و این نتیجه در تمام امور یکسان است. در همهٴ دانش نظری در هر رشته ای که باشد، در همهٴ کارهای خلاقه، چه در دستگاه حکومتی، یا در میان خانواده و یا در بین آحاد انسانها و یا ملّیت ها و در نهایت در بین جمعیت بشری.
ولی چون متأسفانه همه چیز، بدون قید و شرط، منحصراً خود را پیرو عقل ساخته اند، بدین سبب قوه ادراک در بند زنجیر محدودیتهای زمینی گرفتار آمده. وضعی که مسلماً در تمام فعالیتها و اتفاقات پی آمد مصیبت باری بدنبال خود میکشد و نیز به دنبال خود خواهد کشید.
در این مورد در سراسر این زمین فقط یک استثناء وجود دارد. ولی استثناء را کلیسا عرضه نمیکند، آنچنان که بعضی ها فکر میکنند و به راستی هم باید چنین میبود، بلکه هنر! با وجود هنر عقل نقش دوم را بازی میکند. ولی هر جا که عقل دست بالا را کسب کند، هنر بیدرنگ به مرتبه حرفه دستی تنزل مینماید؛ بلی او بی فاصله و بدون هیچ اعتراضی به پایین نزول میکند. این نتیجه اصالت و سادگی آنست و هیچ انتظار دیگری هم از آن نمیرود. استثنایی هم نمیتوان در آن یافت.
بدیهی است که این نتیجه گیری در مورد هر چیز دیگری نیز میتواند انجام گیرد! آیا این موضوع انسان را به فکر نمیاندازد؟ این حجاب باید دیگر از جلو چشم انسان کنار رود.
این مطلب به متفکر و مقایسه گر بطور وضوح میگوید، که او در هر چیزی که عقل به آن مسلط است، فقط یک عوض میتواند بیابد، عوض حقارت! انسان باید به این واقعیت توجه کند، که چنانچه قرار شود چیزی صحیح و با ارزش احیا گردد، عقل از دیدگاه طبیعی در چه مرتبه ای قرار میگیرد!
هنر تاکنون تنها زاییده روحیه شاد و عواطف درونی بوده است. تنها اوست که دارای اصل و نسب طبیعی میباشد و به روال معمولی و سالم توسعه و تکامل یافته است. روح ولی خود را از طریق عقل نشان نمیدهد، بلکه از طریق عواطف و عواطف خود را بصورتی ظاهر میسازد که معمولاً آنرا حال و احوال مینامیم. و این همان چیزیست که انسان بی اندازه از خود راضیِ عقلیِ امروزی با میل آن را به تمسخر میگیرد و به آن میخندد. و با این طریق با ارزشترین عاطفه انسانی را به استهزاء میگیرد. بلی، درست همان چیزی که از انسان، انسانی واقعی میسازد!
روح با عقل هیچ کاری ندارد. اگر انسان سرانجام در صدد برآید که در هر چیز اصلاحاتی به عمل آورد، باید به این کلام مسیح توجه داشته باشد: «شما باید آنها را از اعمالشان بشناسید!» و اکنون آن زمان فرا رسیده، که این کار انجام یابد.
تنها دست آورد روح است که از سرچشمه خود، حیات را همراه خود دارد و بدین سبب هم از دوام و ثبات برخوردار است، در سایر چیزها، هنگامی که زمان شکوفائیشان پایان یافت، بایستی از درون در هم شکسته و فرو ریزند. و هنگامی که بایستی پس از شکوفه ها میوه ها به ثمر برسند، خالی بودن درونشان هویدا میگردد!
معهذا فقط به تاریخ نگاه کنید! تنها دست آورد روح، یعنی هنر، بقایش از عمر بسیاری از اقوام بشری بیشتر بوده، اقوامی که با وجود فعالیت عقلانی خود، سرد و بی جان مدتهاست که در هم شکسته اند. و دانش بلند پا و بسیار معروف آنها نیز نتوانست برایشان راه نجاتی فراهم آورد. مصریان، یونانیان، رومیان همه همین راه را پیمودند، بعدها هم اسپانیائیها، فرانسویها و اکنون نیز آلمانیها – ولی با این همه، آثار اصیل هنرشان، عمر آنها را پشت سر نهادند! آنها هرگز زوال نمییابند. هیچکس به نظم و ترتیب دقیقی که در تکرار این حوادث وجود داشته، توجه ننموده، هیچ انسانی به این فکر نیافتاده، که ریشه و دلیل اصلی این شرارتهای سهمگین را تجسس کند.
و به جای این که ریشه آن را جستجو کرده و برای این انحطاط مکرر چاره ای اندیشیده و از وقوع آن جلوگیری کنند. کورکورانه و با خشم و شکوه به «غیر قابل تغییر بودن» آن تسلیم شدند.
و سرانجام در پایان تمام بشریت گرفتار آنست! مصائب فراوانی در گذشته ما وجود داشته و اکنون هم فلاکت بزرگتری در پیش رو داریم. و رنجی عمیق صفوف فشردهٴ آنهایی را که از هم اکنون گرفتار آن فلاکت هستند، در هم میریزد.
به اقوامی توجه کنید، که در بحبوحهٴ شکوفائیشان، در اوج عقلشان، به سقوط محکوم گشته اند. و ثمری که از دوران شکوفائیشان نصیبشان گردیده، در همه جا یکسان بود! فساد اخلاقی، بی حیایی، شکم پرستی و زیاده روی به صورتهای مختلف و بدین سان به گونه ای اجتناب ناپذیر به ویرانی و زوال پیوستند.
مشاهده شباهت بی تردید این وقایع در آحاد مردم، بسیار جالب است! هر شخص متفکر بایستی وجود نوع مشخص و منطقی قوانین بسیار موکدی را در جریان این وقایع بررسی کند.
این اقوام سرانجام یکی پس از دیگری ناگزیر پی بردند، که عظمتشان و شکوه و جلالشان فقط ظاهری بوده و تنها با توسل به زور و جبر سرپا مانده بوده اند و استقرارشان از سلامتی درونی برخوردار نبوده است.
به جای مأیوس شدن چشمان خود را باز کنید! دور و برتان را نگاه کنید. از پیشامدهای گذشته سرمشق گرفته و آنها را با پیام های الهی، که از هزاران سال پیش به شما رسیده، مقایسه کنید و از این طریق باید شما ریشه فساد فرساینده ای را بیابید، که به تنهایی سبب جلوگیری از صعود کل بشریت میگردد.
تنها پس از آن که فساد کاملاً ریشه کن گردید، راه برای صعود همگان گشوده خواهد شد، نه پیش از آن. آنگاه این راه پیوسته پایدار است، زیرا میتواند سرزندهگی روح را با خود به همراه داشته باشد، چیزی که تاکنون امری محال محسوب میگردید. –
قبل از آنکه بیشتر وارد این مطلب شویم، میخواهم توضیح دهم، که روح، به عنوان یگانه چیزی که در انسان واقعاً زنده و شاداب است، چیست. روح لطیفه گوئی نیست و عقل و شعور هم نیست! روح علوم فرا گرفته نیست. این اشتباه است که انسان شخصی را که تحصیلات زیادی کرده و یا مطالعات و مشاهداتی داشته باشد و بداند چگونه دربارهٴ دانشش با مردم گفتگو کرده و یا با گفتن لطیفه هایی در میان آنها بدرخشد، او را دارای « غنای روحی» بدانیم.
روح مطلقاً چیز دیگریست. او ماهیتی است مستقل و از عالم همنوعان خود میآید و عالمِ دیگریست از زمین که جسم به آن تعلق دارد. دنیای روح بالاتر است، سبکترین بخش آفرینش را تشکیل میدهد. وظیفه روح در بدن انسان بنا به ماهیتاش این است، که به مجرد اینکه همهٴ پوششهای مادی انسان از او جدا شدند، روح به عالم خود بازگشت نماید. انگیزه آن موقعی برانگیخته میشود، که روح به درجه معینی از بلوغ دست یابد، آنگاه او به سوی همنوعانش هدایت میگردد. نیروی جاذبه همنوعان او هدایتش را فراهم میآورند.*
روح با عقل زمینی ارتباط ندارد. روح فقط با صفت انسان که آن را «احساس» مینامیم در ارتباط است. بنابر این غنای روح معنی اش همان «غنای احساس» است، ولی نه غنای عقل.
انسان برای این که این تفاوت را سهلتر درک کند، این جمله را مورد استفاده قرار دهد: «زمانی چنین بود!» و از این راه بسیاری از جویندگان به پاسخ پرسش خود میرسند. و اگر یکبار با دقت شخص خودشان را مورد توجه قرار دهند، متوجه خواهند شد، که چه چیزهایی در طول زندگی آنها برای روانشان مفید بوده و یا چه چیزهایی فقط به آنها کمک کرده است که در زندگی زمینی توفیق یافته و در کارشان در محیط زمینی تسهیلاتی فراهم آورده است. چیزی که نه تنها ارزش دنیوی، بلکه ارزش اُخروی هم دارد و آنچه که فقط برای امور دنیوی مورد استفاده است برای آخرت بدون ارزش میماند. یکی از آنها را انسان میتواند همراه خود به عالم دیگر ببرد، ولی آن دیگری را در موقع جدایی از زندگی به عنوان وسیله ای که متعلق به این دنیاست باقی میگذارد، زیرا آن وسیله برای او دیگر نمیتواند ثمری داشته باشد. آنچه را که به جای میگذارد، فقط ابزار کاری بوده برای انجام امور دنیوی، وسیله ای کمکی برای دورهٴ زندگی دنیوی و دیگر هیچ.
اکنون اگر یک افزار که برای انجام کاری مشخص شده، از آن در کارِ مربوط به خودش استفاده نشود، بلکه از آن انتظار توان وکارایی بیشتر داشت، طبیعی است که این انتظار یک ارزشگذاری نامناسبی بوده و زیانهای گوناگونی را در کار باعث میگردد، که به مرور زمان هم عواقبی را به دنبال خود خواهد کشید.
در صدر این گونه افزارها عقل زمینی قرار دارد و بعنوان محصول مغز آدمی ناگزیر است تابع محدودیتی باشد، لذا به سبب این خاصیت مخصوص به خودش، پیوسته مطیع همهٴ عناصرخشنِ جسمانی باقی میماند. و چون محصول نمیتواند چیز دیگری جز مبدأ و ماخذ خود باشد، پس پیوسته به نوع مبدأ اصلی خود وابسته میماند. و همینطور فراورده هایی که از طریق این محصول ایجاد میگردند، آنها هم به همین گونه اند.
از این راه به طور طبیعی محدودیتهای زیادی بوجود میآید که حدود آن تنها مفهومات زمینی وابسته به مکان و زمان میباشند. از لحاظ اینکه عقل از عنصرخشنِ، در واقع غیر زنده تشکیل میگردد و حیاتی از آنِ خودش ندارد، لذا از نیروی زنده ای هم برخوردار نیست. و واضح است که این وضعیت در تمام افعال عقل اثر دارد و به همین سبب هم ممکن نیست، که در آثارش حیات وجود داشته باشد.
در این حادثه طبیعی و غیر قابل انعطاف، کلید کشف حوادث تیره ای، که برای انسان در طول زندگی اش در روی این زمینِ کوچک روی میدهد نهفته است.
ما سرانجام باید بیاموزیم که میان روح و عقل فرق بگذاریم، بین هسته حیات انسان و افزارهای کارش تفاوت قائل شویم! چنانچه افزار کار برفراز هسته حیات گذارده شود، آنگونه که تاکنون معمول بوده، نتیجه ناسالمی بوجود میآید که ناگزیر است از همان آغاز نطفهٴ مرگ را در خود حمل کند و با این طریق هستهٴ زنده، که برای انسان بالاترین و با ارزشترین است در تنگنا گذارده شده، محدود شده و از فعالیت ضروریش جلوگیری میگردد، تا هنگام فرو ریزی مسلم این بنای مرده، از میان ویرانه ها، نیمه آزاد به بالا صعود کند.
اکنون اگر به جای عبارت «زمانی چنین بود» این سؤال را مطرح کنیم: «در زمان پیشین وضع چگونه بود؟» تأثیر آن مسلماً به گونه دیگریست. انسان بی درنگ متوجه یک تفاوت بزرگ میگردد. مخاطب سؤال اول احساسی ست که با روح در ارتباط است. ولی سؤال دوم به عقل مراجعه میکند. تصورات متفاوتی خودنمایی میکنند. این تصورات از همان آغاز محدود، بی تفاوت و بدون حرارت میباشند، زیرا عقل چیز دیگری نمیتواند از خود بدهد.
بزرگترین گناه بشریت از ابتدا این بوده، که این عقل را که قادر است فقط کارهای ناقص و عادی در حیات انجام دهد، بر مسند نشانده و پایکوبان و شادی کنان آنرا ستوده اند. به این طریق مقامی برای عقل قائل شدند، که شایسته بود فقط به روح اختصاص داده شود.
این اقدام بر خلاف قوانین آفرینش است و بنابر این خلاف طبیعت نیز میباشد. زیرا در رویداد طبیعت چنین مقرر شده و به همین علت هم هیچ چیز نمیتواند به سوی مقصد اصلی هدایت شود بلکه همه چیز در همان هنگام با شکست روبرو میگردد که درست برای برداشت محصول در نظر گرفته شده امکان دیگری هم وجود ندارد بلکه یک رویداد طبیعی از قبل مقرر شده ای است.
فقط در امور فنی کار به گونه دیگریست در هر صنعتی که باشد. صنعت با بکار گرفتن عقل به درجه بالایی رسیده و در آینده نیز پیشرفت بیشتری خواهد یافت! مشاهده واقعیت دلیل صدق گفتار من است. صنعت در همهٴ امور پیوسته وسیله ایست زمینی و همان هم باقی میماند، یعنی مُرده. اکنون از نظر این که عقل هم متعلق به امور زمینی است، از این رو قادرست در صنعت بطور جالبی شکوفا شده و کار بزرگی به ثمر برساند. عقل در صنعت در جای واقعی خود قرار گرفته و وظیفه اصلی خود را به عهده دارد!
با این حال، در جایی که باید جنبه «حیاتی»، یعنی جنبه انسانی محض داشته باشد، تنها وجود عقل با خاصیتی که دارد، کافی نیست، و اگر چنانچه از جانب روح راهنمایی نشود او ناگزیر در کارش باید ناتوان بماند! زیرا فقط روح حیات دارد. و چون موفقیت در یک حالت و نوع معینی، پیوسته در اثر همکاری همگونه ها با یکدیگر میسر است لذا عقل زمینی هرگز توانایی آن را ندارد که در روح نفوذ نماید! به این سبب چنانچه عقل در مرتبه ای بالاتر از زندگی گذارده شود. این کار خطای بزرگ این بشریت محسوب گردید.
انسان وظیفه اش را صریحا در مقابل حکم قدرت خلاقه، یعنی حکم طبیعت بر عکس انجام داده و در نتیجه آنرا به اصطلاح وارونه نموده، به این سبب که او عقل را که فقط مقام زمینی داشته و جایش در مرتبه دوم است، در بالاترین مقام نشانده، مقامی که به روح زنده تعلق دارد. از طرف دیگر کاملاً طبیعی است که روح در این صورت مجبور است بررسی خود را از پایین به بالا با دشواری انجام دهد در حالی که عقل که در صدر نشانیده شده به جای این که سعی کند تا با کمک روح بتواند از بالا، پایین را ملاحظه کند، قوای ادراک محدودش راه را بر هر چشم انداز گسترده تری مسدود کرده است.
انسان اگر بخواهد بیدار شود مجبور است که ابتدا «فانوسها را جابه جا کند». آنچه را که اکنون دربالاست، یعنی عقل را در جایی که طبیعت برایش مقرر کرده است بگذارد و روح را دوباره به بالاترین موضع بازگرداند. این جابجایی ضروری برای انسانهای امروزی دیگر به این سادگی میسر نیست.
اقدام آن موقع انسانها در مورد جابجایی، عملی قاطع در جهت خلاف ارادهٴ خالق و در نتیجه بر خلاف قوانین طبیعت بود و «نخستین گناه» واقعی محسوب میگردید، که عواقب وخیم آن جایی برای امیدواری باقی نمیگذارد، زیرا آن گناه بعد از آن بصورت «گناه موروثی» درآمد، زیرا ارتقاء عقل به حاکم مطلق، عواقب طبیعی آن را به دنبال داشت بطوری که بکارگیری و پرورش یکجانبه آن در طول زمان مغز را نیز بطور یکجانبه تقویت نمود، به طوری که فقط قسمتی از مغز که کار عقل را انجام میداد، رشد کرده و تقویت گردید، قسمت دیگر آن ناگزیر پژمرده و بدون رشد باقی ماند. این بخش که در اثر بی توجهی بدینسان بدون رشد مانده، امروز تنها به عنوان بخش غیر قابل اعتماد مغز خیال پرداز عمل می کند، با وجودی که پیوسته تحت نفوذ نیرومند بخش به اصطلاح مغز روز، که عقل را به کار میاندازد، قرار دارد.
بدین ترتیب آن قسمت از مغز، که باید پُلی به سوی روح استوار کند، و یا بهتر گفته شود، پُلی از سوی روح به تمام بخشهای زمینی بزند، فلج گردید. به این طریق رابطه قطع شد و یا سخت رو به سُستی نهاد و در اثر آن انسان هر گونه فعالیت روح را که به نفع خودش بود قطع کرد، و با این کار امکان این که با کمک روح به عقلش «جان بخشد» و یا از طریق روح به آن نیرو داده و آنرا زنده کند، از دست داده است.
دو قسمت مغز برای فعالیت مشترک و هم آهنگ، بایستی مانند همهٴ اعضا بدن بطور متعادل پرورش مییافتند، و در اینجا در روی زمین، هدایت کننده روح و اجرا کننده در روی زمین عقل باشد. البته این امری بدیهی است که با این وجود هم، همهٴ فعالیت های بدن و حتی خود آن، هرگز آنگونه که باید باشد، نمیتوانست باشد. ولی این تعادل طبق روال طبیعی تأثیر خود را در همه چیز میگذارد! زیرا بدون آن همه چیزِ امور زمینی از عامل اصلی تهی ست!
این نکته به آسانی قابل درک است، که قطع رابطه، با دوری و بیگانگی از الوهیت نیز مرتبط بود. زیرا دیگر راهی به آنسو وجود نداشت.
از طرف دیگر عاقبت این عیب پدید آمد که از هزاران سال پیش تاکنون هر بچه ای که متولد می شود، در اثر عامل مورثی پی گیر، مغز عقلانی پیشین بزرگی را به همراه خود به دنیا می آورد. بطوری که هر طفل از ابتدای تولدش، به علت این تغییر وضع و نیز به مجرد شکوفا شدن کامل فعالیت مغزش، دوباره با سهولت تسلیم عقل می گردد. شکاف بین دو قسمت مغز اکنون به قسمی بزرگ شده و امکان فعالیت آنها به نسبت به یکدیگر چنان ناموزون گشته که دیگر بدون وقوع فاجعه ای در بین اکثریت جامع مردم، امکان سب بهبودی وجود ندارد.
انسانِ کنونی پیرو عقل، دیگر یک انسان عادی نیست، بلکه قسمت اصلی مغزش که شاخص یک انسان کامل است در اثر بی توجهی به آن و پژمرده نگاه داشتنش در طی هزاران سال، از هر گونه رشدی بی بهره مانده است. هر انسان پیرو عقل بدون استثناء فقط دارای یک مغز معلولِ معمولیست! به این علت از هزاران سال به این طرف مغزهای مفلوج بر زمین حکمفرمایی میکنند و انسانهای عادی را به چشم دشمن نگریسته و سعی میکنند آنها را مقهور خود سازند. آنها با وجود رشد نایافتگی و پژمرده ای مغزی تصور میکنند که فعالیت زیادی دارند ولی نمیدانند که انسان عادی میتواند ده برابر آنها کار کند و میتواند حتی کارهایی خلق کند، که پایدار میمانند و تکامل یافته تر از آنها هستند که انسانهای کنونی در تلاش دست یافتن به آنند! و برای بدست آوردنِ چنین شایستگی، به روی کسی که واقعاً و جداً در صدد دست یابی به آن باشد، راه باز است!
به هر حال یک انسان پیرو عقل دیگر به این سادگی توانایی این را نخواهد یافت، که چیزی را که به فعالیت این قسمت رشد نیافته مغز تعلق دارد، درک کند! او این کار را حتی اگر هم مایل به انجام آن باشد، نمیتواند انجام دهد و فقط به سبب محدودیت خود خواسته اش، به آنچه که برایش غیر قابل دسترسیست به پدیده استهزاء مینگرد و در حقیقت به خاطر عقب ماندگیش و نداشتن مغز طبیعی دیگر هرگز هم آنرا درک نخواهد کرد.
در بطن این موضوع وحشتناکترین بخش نفرین این گمراهی غیر طبیعی غنوده است. همکاری و هم آهنگی دو بخش مغزِ انسانی که در یک انسانِ معمولی باید بدون تردید وجود داشته باشد، برای انسانهای پیرو عقل امروزی، که ماتریالیست نامیده میشوند، بطور قطع غیر ممکن است.
مادی بودن در واقع ستایشی به شمار نمیرود، بلکه هویت مغز پژمرده و از رشد افتاده است.
بنابر این تا کنون مغز غیر طبیعی در روی این زمین حکومت میکرده که عاقبت اثراتش بایستی بطور اجتناب ناپذیر در همه چیز فروپاشی ببار آورد، آنچه را هم که بخواهد به همراه خود بیاورد، طبعاً از همان آغاز کار پیداست، زیرا مغز در اثر عدم رشد و پژمردگی جز ناهماهنگی و ناخوشی چیزی در خود نهفته ندارد.
اکنون دیگر در آن تغییری نمیتوان داد، بلکه باید با آرامش منتظر بود تا زمان این فروپاشی، که بطورطبیعی بوجود خواهد آمد، فرا رسد. اَما آنگاه روز رستاخیز روح و نیز آغاز یک زندگی نوین است! بردهٴ عقل که از هزاران سال حکومت میکرد، به این طریق برای همیشه کنار گذارده شده! او دیگر هرگز قادر نخواهد بود دوباره سر بلند کند، زیرا استدلال و تجربه خودش او را عاقبت مجبور خواهد کرد، که مانند بیمار و فقیر روحی دربرابر آنچه که نمیتوانست درک کند، داوطلبانه سر تسلیم فرود آورد. فرصت خودنمایی در مقابل روح دیگر هرگز به او داده نمیشود، نه با تمسخر و نه با نمود حق از راه اعمال زور، همانگونه که بر ضد پسر خدا بکار برده شد و او بر علیه آن مجبور به مبارزه بود.
شاید در آن زمان هنوز فرصتی بود، که می شد از وقوع بسیاری از این مصائب جلوگیری کرد. ولی اکنون دیگر میسر نیست؛ زیرا در این میان دیگر موقعیتی وجود ندارد تا بتوان رابطهٴ گسیخته شدهٴ میان دو مغز را به هم مربوط نمود.
بسیاری از مردم پیرو عقل یافت میشوند، که می خواهند این سخنرانی را، مثل همیشه دوباره به تمسخر بگیرند، بدون این که قادر باشند غیر از شعارهای توخالی، متقابلاً حتی فقط یک دلیل واقعی برای مخالفت با موضوع ارائه دهند. با وجودی که هر شخص متفکّر که جداً در جستجوی واقعیت است، باید این نوع تعصب کورکورانه را دلیل تازه ای برای صحت آنچه را که من در اینجا مطرح نموده ام، بداند. گرچه این مردم اگر هم زحمت این کار را به خود دهند، نمیتوانند آن را انجام بدهند. از این رو اکنون آنان را از همین امروز به عنوان بیمارانی، که به کمک فوری نیاز دارند، تلقی میکنیم و … با شکیبایی منتظر می مانیم.
اعمال زور و جنگ و جدلی لازم نیست، تا پیشرفت ضروری با زور و جبر تحمیل شود؛ زیرا فرجام خودبخود فرا می رسد. در اینجا هم روند حوادث در قوانین بی انعطاف طبیعت تمام تأثیرات متقابل خود را به موقع و سرسختانه به جا می گذارند.ـ ـ
بر طبق بعضی از روایات بایستی «نسل جدیدی» بوجود آید. ولی این نسل، بطوری که در حال حاضر در کالیفرنیا و استرالیا دیده میشود، نه فقط از موالید جدید تشکیل خواهد شد، که از «احساس تازه ای» بهرهمند هستند، بلکه عمدتاً از انسانهایی که هم اکنون نیز در قید حیاتند و در آینده نزدیکی، بر اثر اتفاقاتی که به وقوع خواهد پیوست «دیده هایشان باز میشوند». آنها همان «احساسی» را که موالید تازه دارند، دارا میباشند، بطوری که این نسل قادر خواهد بود خود را تحت تأثیر محدودیت عقل قرار نداده و نگذارد سرکوب آن گردد؛ زیرا این اندیشه چیز دیگری جز برخورداری از توانایی خاص حضور در جهان، باروحی باز و گشاده نیست. و به این طریق گناه موروثی محو میگردد!
ولی تمام اینها با خصوصیاتی که تاکنون برای «توانایی های مرموز» مطرح میشده، مربوط نیستند. زیرا اینجا فقط انسان معمولی، همانگونه که باید باشد مطرح است. «دیدهٴ باز داشتن» با «روشن بینی» رابطه ای ندارد، بلکه معنی آن «دیدهٴ بصیرت» داشتن و درست تشخیص دادن است.
انسانها آنگاه در موقعیتی قرار میگیرند، که به همه چیز، بدون این که تحت تأثیرش قرار گیرند، نظر میافکنند، چیزی که معنی دیگری جز صحیح قضاوت کردن ندارد. آنها انسان پیرو عقل را، به آن گونه ای که واقعاً هست قضاوت میکنند، با همهٴ کوته فکری های خطرناکی، که برای او و محیط زیستش دارد، که همزمان با آن، ادعای قدرت طلبی و تعصب از آن سرچشمه میگیرند، که در واقع جزئی از آنست.
آنها هم این را خواهند دید، که چگونه در طول هزاران سال تمام بشریت با ثباتی پی گیر، یک بار به این شکل و بار دیگر به شکل دیگری، در زیر این یوغ رنج برده و چگونه این ضایعه سرطانی مانند دشمن موروثی، همیشه پیشرفت روح آزاد آدمی را، که در هستی مقصد اصلی انسان به شمار میرود، هدف قرار داده است! هیچ چیز از نظر آنها پنهان نمیماند، این واقعیت تلخ، که اندوه همهٴ رنج ها و نیز هر لغزشی بایستی از این ضایعه بوجود آمده باشد و این که هرگز امید بهبودی هم نمیتوانست فراهم آید، زیرا هر گونه کوششی برای شناخت سبب آن، از همان آغاز در اثر محدودیت قوه ادراک غیر ممکن بوده.
اما با این بیداری هر گونه قدرتِ این انسانهای پیرو عقل پایان یافته است. برای همیشه؛ زیرا دورانی نو و بهتر از گذشته برای بشریت آغاز میگردد. که با شروع آن دیگر آنچه مربوط به گذشته است نمیتواند باقی بماند.
و بدین وسیله زمان پیروزی ضروری روح بر روی عقلِ ناکام، که صدها هزار انسان اشتیاقش را داشتند، فرا میرسد. گروههای بیشماری که به گمراهی کشانیده شده بودند، اکنون در خواهند یافت، که تاکنون اصطلاح «عقل » را کاملاً نادرست تعبیر نموده اند. اکثرشان آن را با بی خیالی و بدون اینکه درباره اش فکر کرده باشند مانند بُت می پرستیدند. فقط برای اینکه سایرین هم آن را می پرستیدند همهٴ آنها خودشان میدانستند، که عقل را به عنوان فرمانروای مطلق و مصون از اشتباه و با اتکاء به قوانین و قدرت، علم کرده و بدینوسیله به سایرین فخرمی فروخته اند. و با این صورت خیلی از دنباله روها این زحمت را به خود نداده اند که عیوب اصلی و میان تهی آن را که در پشتش پنهان بوده است، بر مَلا سازند.
البته بعضی ها هستند، که عاقبت ده ها سال با اعتقاد راسخ و با صرف نیروی زیاد، پنهان و هم آشکارا، با تحمل رنج فراوان، رو در روی این دشمن جنگیده اند. ولی آنها میجنگند، بدون این که خود دشمن را بشناسند! و البته رسیدن به موفقیت بسیار مشکل بود. آن را از ابتدای امر نیز غیر ممکن مینمود. شمشیر جنگجویان به اندازه کافی برنده نبود. زیرا دائماً آنرا به سوی هدف های بی اهمّیت و به جاهای خالی حواله میکردند. با توجه شان به هدف های فرعی، شمشیرشان به جاهای خالی فرود میآمد، و لذا نیروهایشان را بدین طریق به هدر دادند و سپس بین خود تفرقه انداختند.
در حقیقت برای بشریت فقط یک دشمن در طول تمام خط جبهه وجود دارد: سلطه تاکنون نامحدود عقل! این همان نخستین گناه بزرگ آدمی بود، سنگینترین جرم آدمی، تقصیری که همهٴ پستی ها را به دنبال خود کشید. و این به صورت گناه موروثی در آمد، و این آن ضد مسیح نیز می باشد، که در روایت آمده و گفته شده که او سر بر خواهد داشت. واضحتر گفته شود، افزار دست آن سلطه عقل است، بوسیلهٴ آن انسانها به دام افتاده اند. به دام او، دشمن خدا، خود ضد مسیح … لوسیفر**!
ما اکنون در بُرهه ای از زمان بسر میبریم که او در درون هر انسانی راه یافته و آماده نابودی اوست و نتیجه طبیعی اعمالش رو گردانی بلافاصله از خدا را میآورد. و به مجرد اینکه قدرت فرمانروایی یافت، دست روح را میبُرد.
از این رو انسان باید با شدّت حواسش جمع باشد…
انسان نباید عقلش را حقیر شمارد، ولی باید از عقلش آنگونه که هست، مانند افزار دستش، بهره گیرد. ولی نه اینکه آن را بقدرت خواسته اش تبدیل کند، نه به صورت ارباب!
انسانِ نسل آینده، زمان کنونی را فقط با نفرت، وحشت و با شرمندگی باز خواهد نگریست. به او همان حالتی دست خواهد داد، که امروز، هنگامی که شکنجه گاههای انسانهای گذشته را بازدید میکنیم، به ما دست میدهد. در این شکنجه گاهها ما ثمرات فاسد حکمرانی سنگدلانهٴ عقل را مشاهده میکنیم. زیرا بدون انکار، انسانی که فقط دارای اندکی احساس باشد، یعنی کسی که از حضور روح برخوردار است، هرگز قادر نخواهد بود، که مسبب چنین اعمال شرمآوری گردد. روی هم رفته وضعیت امروز هم غیر از این نیست، جز اینکه فقط ظاهرش کمی رنگ آمیزی شده، زیرا تیره روزی توده های امروز مردم، همان میوه های گندیدهٴ، شکنجه گاههای فردی آن زمان میباشند.
آنوقت موقعی که انسان نظری به گذشته میافکند، دیگر از تکان دادن سر خود نمیتواند خودداری کند، آدم از خود خواهد پرسید، که چگونه امکان داشته است، که این گمراهی ها را در طی هزاره ها با سکوت تحمل کرده است.
بدیهی است که جواب آسان است: بوسیلهٴ اعمال زور. آدم به هر طرف که نظر افکند، با کمال وضوح آثار آن را تشخیص میدهد صرف نظر از زمان های وحشتناک قدیم، کافیست که به شکنجه گاههای یاد شده وارد شویم، که هم اکنون نیز میتوان در همه جا نمونه هایی از آن را مشاهده کرد، استفاده از آنها به زمانهای خیلی دوری بر نمیگردد.
هر گاه که این وسائل قدیمی شکنجه را مشاهده میکنیم، به خود میلرزیم. چه خشونت و بی رحمی سردی در این وسائل نهفته اند، چه درنده خوئی! در دوران کنونی به ندرت کسی پیدا میشود که کمترین تردیدی داشته باشد، که در زندگی گذشتگان خشن ترین تبهکاری ها اعمال میشده، و در حق خودِ تبهکاران جنایتی به مراتب مهیبتر به کار میرفته است. و چه بسا که بی گناهانی را از زندگی خانوادگی و آزادیشان محروم کرده و آنانرا با خشونت در سیاه چالهایی میافکندند. چه ناله ها و تضرع هایی، چه فریادها و زجرهای حاکی از درد و رنج از کسانی که بدون دفاع در اختیار شکنجه گران بوده اند، در آنجا انسانها مجبور میشده اند مصائبی را تحمل کنند، که فقط اندیشیدن به آن میتواند وحشت و انزجار را در انسان برانگیزد.
بی اختیار هر کسی از خود میپرسد، که آیا آنچه در زیر ظاهر عدالت جویی در مورد این مردم بی دفاع انجام گرفته، واقعاً از لحاظ انسانیت امکان پذیر بوده است. عدالتی که مردم زمانی با زور کسب کرده بودند، بعد از آن برای اینکه بتوانند مظنونین را با خیال راحت به قتل برسانند، آنها را برای گرفتن اعتراف به گناه، بوسیلهٴ آزار جسمانی تحت فشار قرار میدادند. اگر این اعتراف به گناه با اعمال فشار صورت میگرفت برای این بود، که مظنونین برای خلاصی از زجر جسمانی، به جرم مرتکب نشده خود اعتراف میکردند و این برای قضاوت کافی بود. آنها برای «عبارت» قانون، این اعترافات را لازم داشتند. آیا آن کودنها واقعاً تصور میکردند، که از این راه میتوانند در مقابل ارادهٴ خداوند خود را تطهیر کنند و از مکافات اعمال، در مقابل قوانین اصولی تأثیرِ متقابل، رهایی یابند؟
با این همه اینان تفاله ها سرسخت ترین تبهکاران بوده اند، زیرا آنها اقدام به تشکیل دادگاهی بالاتر از دادگاه عدل الهی میکردند، و این کارها آشکارا محدودیت بیمار گونه عقل زمینی آنها را نمایان میساخت. شق میانه ای نمیتواند وجود داشته باشد.
طبق قوانین الهی آفرینش هر شخص صاحب مقامی، هر دادرسی، صرف نظر از نوع مقامی که اینجا در روی زمین عهده دار است، نباید هرگز در اعمالش از مصونیت شغلی برخوردار باشد، بلکه او نیز مانند هر فرد دیگری باید عادی و بدون برخورداری از مصونیت باشد و برای کلیهٴ تصمیم هایش شخصاً مسئولیت کامل خود را به عهده بگیرد. نه فقط از لحاظ روحی، بلکه از لحاظ دنیوی هم مسئولیت دارد. تنها در این صورت است که همهٴ صاحبان مناصب، کارشان را بسیار جدیتر و دقیقتر انجام میدهند. و با این طریق «اشتباهات» قضایی محققاً دیگر به آسانی پیش نخواهد آمد، اشتباهاتی که صرف نظر از صدمات جسمانی و روانی، متوجه متهمین و بستگانشان میگردد، عواقب آن جبران ناپذیر است.
با این همه یکبار هم فصل دیگر مربوط به این موضوع را که محاکمات به اصطلاح «جادوگران» است، ملاحظه میکنیم!
هر کس یکبار به سوابق دادگاه های این گونه دادرسی ها دسترسی می یافت، با برافروختگی و شرمساری آرزو میکرد که کاش هرگز جزء این بشریت به شمار نمیآمد. اگر کسی هم در آن زمان اطلاعاتی دربارهٴ گیاهانِ درمانی از طریق تجربی و یا اکتسابی داشت و بوسیلهٴٴ این گیاهان به انسانهای زجر کشیده ای که از او تقاضای یاری و درمان میکردند کمک مینمود، بی شک برای اقدامش به طوری با سنگدلی زیر شکنجه قرار میگرفت، که اگر جسمش قبلاً در اثر این ستمگری تلف نمیگردید، آخرالامر فقط مرگ در میان شعله های آتش او را نجات میداد.
حتی زیبایی جسمانی، خصوصاً عفاف و پاکدامنی، چیزی که بر خلاف جهت خواستهٴ آنها بود، میتوانست در آن زمان انگیزه ای برای این جنایات باشد.
و سپس هراس از تفتیش عقاید دینی! فقط سالهای نسبتاً کمیست که ما را از «آن زمان» جدا میسازد!
همانگونه که امروز این بی عدالتی را تشخیص میدهیم مردم آن زمان هم کاملاً همین احساس را داشتند. زیرا « عقل» آنها را هنوز آنچنان محدود نکرده بود و اینجا و آنجا هنوز احساس، روح، خودنمایی میکرد.
آیا امروز در همهٴ این کارها نادانی مطلق تشخیص داده نمیشود؟ حماقت غیر قابل توجیه؟
با وجودی که امروز دربارهٴ این مطلب با تفاخر و در عین حال با بالا انداختن شانه ها صحبت میشود، معذالک هنوز در اصل موضوع هیچ تغییری حاصل نشده. نخوت و تکبر احمقانه در مقابل آنچه غیرقابل درک به نظر میرسد، هنوز مثل گذشته باقیست! فقط اکنون به جای آن شکنجه ها تمسخر آشکار وسیله دست است، در مورد همه چیز، حتی آنچه را که شخص به سبب محدودیت فکری خود نمی فهمد.
کاش بعضی ها به رسم معمول دست به سینه خود بگذارند و بدون این که خود را مستثنی دارند، دربارهٴ این مطلب بطور جدی فکر کنند. قهرمان عقل، یعنی کسی که کاملاً طبیعی نیست، همه را پیشاپیش شیاد میشمارد. در محضر دادگاه هم اکثراً همینطور است، بخصوص هنگامیکه شخص توانایی دانستن چیزی را داشته باشد، که بر دیگران پنهان است. مثلاً او با دیده بصیرت آثار دنیای عنصرلطیف را چنان بنگرد، که گویی انگار یک واقعهٴ بسیار طبیعی صورت میگیرد، بخصوص چیزی که پس از گذشت زمان بسیار کوتاهی دیگر در صحت آن تردیدی باقی نماند و با خشونت کمتری با آن مخالفت شود.
وای به حال کسی که خودش نمیداند که چه باید بکند، بلکه با ساده دلی از آنچه دیده و شنیده است صحبت میکند. او باید از این کار وحشت داشته باشد، مانند مسیحیان اولیه که در زمان نرو، قیصر روم، زندگی میکردند، که با وجود نیروی مددکار قیصر که هر زمان آماده قتل بوده اند، پیوسته در وحشت بسر میبردند.
اگر او شایستگی های دیگری هم داشته باشد، که چنین چیزی را انسانهای پیرو عقل هرگز نمیتواند بپزیرند، و اگر خواسته های تک تک پیروان عقل را بر نیاورد، بدون تردید و بی رحمانه تحت تعقیب قرار میگیرد. به او تهمت های ناروا زده میشود و سپس طرد میگردد؛ و بدین ترتیب سعی میشود، اگر به زبان بهتری ادا گردد، که او را «بی ضرر» سازند. در این گونه موارد هیچکس برای کرده خود دچار عذاب وجدان نمیگردد. در نظر آنان، که این گونه بعضاً هم باطن بسیار ناپاکی دارند،امروزه این گونه اشخاص مانند کسانی که با آنان هر معامله ای میتوان کرد به شمار میروند. و البته هر چه محدودیت فکری اینان بیشتر باشد، به همان نسبت هم، جنون زیرکی و تمایل آنان به نخوت بیشتر است.
انسان از این گونه حوادث زمان قدیم، با شکنجه هایشان و با سوزاندنشان و با آن پرونده های مسخره محاکمات، هنوز درس عبرت نگرفته است! چون حتی امروز هم هر کس میتواند دور از مجازات، به آنچه به نظرش غیر عادی و غیر قابل فهم است، اعتراض کرده و ناسزا گوید. این همان است که در گذشته هم بوده و چیز دیگری نیست.
بعد از دستگاه عدالت، دستگاه تفتیش عقاید بود، که از طریق کلیسا اعمال میشد، در آنجا صدای دعای مؤمنین از طنین فریادهای شکنجه شدگان بلندتر بود. و این خود اهانتی به ارادهٴ الهی در آفرینش بود! نمایندگان کلیسای آن زمان بدینوسیله ثابت میکردند، که نه از تعلیمات راستین مسیح اطلاعی داشتند و نه از الوهیت و ارادهٴ خلاقه او، که قوانین غیر قابل تردیدش در آفرینش آرمیده و از بدو شروع عالم و تا انتهای همهٴ روزها به یک نحو در همه چیز تأثیر خود را میگذراند.
خداوند در ماهیت روح آدمی اراده آزاد تصمیمگیری را عنایت نموده. او فقط در این راه میتواند آن چنان که باید به بلوغ برسد، خود را صیقل دهد و بطور کامل پرورش یابد. فقط در این راه برای او این امکان وجود دارد. ولی چنانچه جلوی این اراده آزاد گرفته شود، آنوقت این یک مانع محسوب میشود. بلکه حتی یک به عقب پرتاب شدن به اجبار.
ولی کلیساهای مسیحی، مانند بسیاری از ادیان دیگر، با این احکام الهی با مقابله پرداخته و با بزرگترین ستمگری با آن برخورد کردند. بوسیلهٴٴ شکنجه و آخرالامر نیز بوسیلهٴٴ قتل میخواسته اند مردم را مجبور کنند راه هایی را انتخاب کرده و در آن قدم گذارند، اعترافاتی بنمایند، که بر خلاف اعتقاداتشان بود، بنابر این همهٴ اینها بر خلاف ارادهٴ مردم بوده. آنها با این کار فرمان الهی را نقض کرده اند. نه تنها این، بلکه آنها از پیشرفت روح انسانها نیز جلوگیری کردند و حتی آنها را قرن ها به عقب راندند.
چنانچه در این احوال از جانب روح فقط جرقه ای از احساس واقعی نشان داده میشد، آنها به خود اجازه چنین اعمالی را نمیداده اند و بنابر این هرگز چنین وقایعی نمیتوانست رُخ دهد. از این رو فقط سردی عقل در این اعمال غیر انسانی تأثیر نمود.
بطوریکه تاریخ نشان میدهد، بعضی از پاپ ها شخصاً اجازه بکار بردن زهر و خنجر را برای انجام خواسته های زمینی و مقاصدشان تجویز میکردند. این کار فقط میتوانست تحت سلطه عقل انجام گیرد، که همه چیز مقهوم موکب پیروزیش میباشد، و در برابر هیچ چیز توقف نمیکرد. ـ
در وقایع اجتناب ناپذیر، پیوسته ارادهٴ آهنین خالق، فراتر از همه چیز قرار داشته و دارد. هنگام در گذشتن به عالم دیگر، هر انسانی از لباس قدرت زمینی و حمایت آن خلع گشته، و نامش، مقامش و همه چیزش به جای میماند. فقط یک روان بینوای آدمیست که به عالم دیگر میرود، که در آنجا بذری را که کاشته است، درو کند و از آن بهره گیرد. حتی یک استثنا هم وجود ندارد! مسیرشان آنها را از لابلای چرخ های تأثیر متقابل عدل الهی میگذراند. آنجا کلیسایی وجود ندارد، دولتی نیست. بلکه فقط جان فرد فرد انسانهائیست، که باید شخصاً برای هر خطایی که مرتکب شده اند، حساب پس بدهند!
هر کس که بر خلاف خواست خداوند رفتار کند، یعنی در آفرینش مرتکب گناه گردد، هر کس که باشد و به هر عنوان و به هر مقدار که گناه کرده باشد، تسلیم عواقب این تخلف است. خواه انسان متعارف،خواه در لباس کلیسا، و یا دستگاه قضایی … تبهکاری به جسم و یا به روان، جنایت است و جنایت باقی میماند! و به هیچ عنوان نمیتوان چهرهٴ آن را تغییر داد. حتی در زیر ظاهر عدالت، که آنهم همیشه بطور مطلق متظمن عدالت نیست؛ زیرا مسلماً قوانین نیز بوسیلهٴ انسانهای تابع عقل وضع شده و به این سبب باید محدودیت زمینی را در نهاد خود داشته باشند.
به وضع عدالت جویی در کشورهای زیادی، از جمله امریکای مرکزی و جنوبی، توجه کنیم. شخصی که امروز رهبر حکومت است و از تمام افتخارات آن برخوردار میباشد، ممکن است فردا به عنوان تبهکار به زندان افتد و یا اعدام شود، البته اگر رقیب سیاسیاش موفق شود که با اعمال زور حکومت او را براندازد. و اگر در این کار موفق نشود، او به عنوان جنایتکار شناخته شده و تعقیب میگردد. طبیعی است که متصدیان امور دولتی همیشه آماده اند تا به این یکی یا به دیگری خدمت کنند. همانطور که یک جهانگرد هم موقعی که میخواهد از یک مملکت به مملکت دیگری سفر کند، برای این که به راحتی پذیرفته شود، باید وجدانش را مانند لباسش تغییر دهد. زیرا آنچه در یک کشور به عنوان تبهکاری شناخته میشود، در کشور دیگر اعمال مجاز بوده و بالاتر از آن حتی با استقبال روبرو میگردد.
طبیعتاً این امر فقط از نتایج حاصله از اعمال عقل زمینی است. ولی البته نه در موقعی که عقل در مکان طبیعی خود، به عنوان افزارِ کار روحِ زنده عمل کند. هر کس به راهنمایی های روح توجه کند، هرگز قوانین الهی را نادیده نمیگیرد و هر جا که این امر به عنوان شالوده کار قبول گردد، در آنجا نمیتواند نقص و اشکالی وجود داشته باشد، بلکه فقط یگانگی، خوشبختی و صلح را به دنبال خود میکشد. گفته های روح از نظر جنبه های اصولی پیوسته میتواند در همه جا مثل هم باشند و هرگز تناقضی با یکدیگر ندارد.
هنر قضاوت، هنر بهداشت، هنر کشورداری، در جایی که فقط عقل اساس کار را تشکیل دهد و از جنبه روحی آن صرفنظر گردد، ناگزیر بصورت پیشه ناقصی در میآید. امکان دیگری هم وجود ندارد. البته در این مورد پیوسته مفهوم واقعی «روح» مورد نظر است. ـ ـ
دانش یک محصول است، ولی روح زندگیست، که ارزش نیروی آن را فقط با مقیاس رابطه آن با منشأ روحی میتوان اندازه گرفت، هر چه این رابطه عمیقتر باشد، بخش جدا شده از منشأ با ارزشتر و نیرومند تر است. و هر چه این رابطه سستتر شود، بخش جدا شده از منشأ نیز، یعنی انسان مورد نظر، باید دورتر، بیگانه تر منزوی تر و ضعیف تر باشد.
اینها همه بدیهیات ساده ای هستند و آدم نمیتواند بفهمد، که چرا انسانهای گمراه پیرو عقل بارها و بارها مانند کوران از کنار آن میگذرند. چون آن شکوفه و میوه ای که تنه درخت به بار میآورد، از ریشهٴ درخت دریافت میکند! ولی در اینجا هم این خود محدود سازی نا امید کنندهٴ ادراک، خودنمایی میکند. آنها با زحمت در مقابلشان دیوار بلندی کشیده اند و اکنون دیگر نمیتوانند حتی از بالای آن به آن سو نگاه کنند، چه رسد به این که قادر باشند از میان دیوار طرف دیگری را ببینند.
از دیدگاه همهٴ کسانی که دارای روح زنده ای هستند، این اشخاص خود بزرگ بین با تبسم تمسخرآمیز بر لب، متکبر و سرافراز و با ظاهر ساختن حس حقارتشان نسبت به آنهایی که هنوز قلباً بنده و پیروشان نیستند، این گونه اشخاص، با وجود شفقتی که نسبت به آنها حس میشود، مانند دلقک های مفلوک و بیماری هستند، که باید آنان را به خیال خود باقی گذاشت، زیرا دلایل واقعیت امر نشان میدهند که قوهٴ درک آنها محدود است و هر تلاشی هم که برای هدایت آنان مبذول شود رنجیست بی حاصل و به آن میماند، که برای شفای جسم یک بیمار، شِنِلی زربفت بدوش او افکنده شود.
اکنون ماده گرایی از حد اعلای خود گذشته است و باید در همه جا با ناکامی روبرو بوده و بسرعت در خود فرو ریزد. بدیهی ست که این فروریزی بسیاری از چیزهای خوب را نیز در کام خود فرو میبرد. پیروان آن هم اکنون به پایان توانایی خود رسیده اند و به زودی در کارشان و سپس در ضمیرشان سردرگم میگردند؛ بدون این که بوجود ورطه ای که در جلویشان ایجاد شده پی ببرند. بزودی مانند گله ای بی چوپان و بدون داشتن اعتماد به یکدیگر، هر کدام راه خود را دنبال میکنند و با این همه هنوز مغرورانه خود را از دیگران برتر میشمارند. البته بدون عمد، فقط به رسم عادات گذشته.
با وجود نشانه های علنی تهی بودنشان بالاخره کورکورانه به درون آن ورطه خواهند افتاد. آنچه فقط محصول مغزهای خود آنهاست، آنرا به عنوان روح میپندارند، ولی ماده ای بی جان چطور میتواند محصولش روح زنده ای باشد؟ در بسیاری از موارد برای تفکر دقیقشان به خود میبالند، ولی در مهمترین موارد، آری از وجدان و مسئولیت، مهمترین اصول را رها میسازند. هر یک قدم تازه، هر کوششی جهت بهبود، ناگزیر بایستی هم چنان بی ثمری کار عقلانی و همراه با آن نطفهٴ انحطاط قابل اجتناب آن را در نفس خود داشته باشد.
همهٴ آنچه که من این اندازه از آن صحبت میکنم، غیب گوئی نیست، پیش گوئی متزلزل نیست، بلکه نتیجه تغییر ناپذیر و حیات بخش ارادهٴ آفرینش است، که قوانین آنرا من در سخنرانی هایم شرح میدهم. هر کس همراه من با روحش راه هایی را که دقیقاً نشان داده شده دنبال کند، باید پایان ضروری آن را هم بررسی کرده و به آن پی ببرد. تمام علامات مربوط به آن از پیش در آنجا مشخص شده.
فریاد شکایت مردم بلند است و با نفرت مشاهده میکنند، که چگونه امروزه غده های ماده گرایی خود را به شکل های غیر قابل تصور در آورده اند. مردم استغاثه میکنند، که از این رنج رهایی یابند، تقاضای بهبودی وضع را دارند و راه رهایی از سقوط بی حد و حصر را جستجو میکنند. عدهٴ کمی که توانسته اند جانشان را از طوفان این حوادث غیر قابل تحمل نجات دهند و روحشان هنوز در این سقوط همگانی خفه نشده، حس میکنند که مثل این است، که از جانب کسی که با غرور ریاکارانه نام« پیشرفت» را بر پیشانی خود دارند، کنار زده شده و از این جهت احساس آنرا دارند که از جامعهٴ به کنار رانده شده اند، و از طرف پیروانِ عاری از روان این عصر جدید نیز به همین صورت هم دیده میشوند و مورد استهزاء قرار میگیرند.
تاجی از برگ بو، برای آنانکه جرأت داشتند به توده نپیوندند! آنانکه با غرور در سراشیبی تند جاده توقف کردند!
کسیکه هنوز هم میخواهد باین سبب خود را بدبخت بپندارد، در خواب راه میرود! چشم ها را باز کنید! مگر نمی بینید آنچه شما را ناراحت کرده، همان آغازِ دور از انتظار پایان ماده گرائی ست، که هم اکنون فقط بر حسب ظاهر حاکم است؟ کل بنا در حال ویرانی ست، بدون تاثیر کسانیکه در زیر بار آن رنج برده اند و هنوز هم رنج میبرند. هم اکنون باید انسانیت پیرو عقل محصول آنچه را که طی هزاران سال بعمل آورده، تغذیه کرده، بزرگ کرده و به آن تعلق خاطر یافته، برداشت کند.
به حساب انسانی زمان درازیست، ولی برای آسیاب های خودکار الهی در آفرینش زمان کوتاهیست. به هر جا که نظر کنید، شکست و ناکامی مشاهده میشود. تلاطم آن پس میزند، به روی هم انباشته شده و سپس مانند موجی سهمگین بالا میآید و سپس دیری نمیگذرد که سرازیر شده و به پائین میریزد و همهٴ پَرَستندهگانش را در اعماق خود مدفون میسازد. این همان قانون محکم تأثیرِ متقابل عمل است، که باید چنین سختگیرانه خود را نشان دهد، زیرا در طول هزاران سال و با وجود اتفاقات فراوان، هرگز تغییری در آن رخ نداده است، بلکه بر عکس، راه ناصوابی است که بوده و حتی در اثر پیمودن مداوم، پهنتر شده است.
ای مأیوسان، زمانش فرا رسیده! پیشانیتان را که اغلب از شرم به زیر میافکنید، اکنون بالا بگیرید. اگر در اثر بی عدالتی و حماقت برایتان رنج عمیقی فراهم شده، اکنون موقع آنست که به آرامش به چهره رقیب، که میخواست شما را بی رحمانه سرکوب کند، بنگرید!
لباس فاخری که تاکنون پر زرق و برق بود، اکنون بسیار مندرس است. از تمام سوراخ هایش قامت اصلی اش دیده میشود. این قامت محصول مغز آدمی است، عقل است، که بی سبب تا مقام روح بالا برده شده. و اکنون متزلزل ولی بسیار از خود راضی از لابه لای آن لباس مندرس مات و مبهوت مشاهده میشود.
نقاب را با اطمینان خاطر کنار زده و با دقت بیشتری اطرافتان را نظاره کنید. فقط بررسی حتی روزنامه هایی که معمولاً بسیار خوب هستند و با دید روشنی مسائل مختلف را به اطلاع عامه میرسانند، کافی ست. کوشش های نومیدانه ای به عمل میآید، تا نمودهای گذشته هنوز هم مانند سابق باقی بمانند. پیوسته سعی میشود که عدم درک مسائل را که بطور وضوح مشهود است در زیر نقاب نخوت و اغلب همراه با شوخی های زمخت پنهان دارند. اغلبِ اوقات بعضی ها سعی میکنند با استفاده از الفاظ بی معنی در مورد چیزی قضاوت کنند، که در واقع آنطور که به نظر میرسد، خودشان قوه درک آن را ندارند.
حتی اشخاص نیک سرشت هم گاهی از روی ناچاری به راه های نامناسب می افتند، فقط برای این که اقرار نکنند که مسائل زیادی هستند که مافوق قوه ادراک و عقل آنهاست، عقلی که تاکنون میخواستند فقط به آن اعتماد داشته باشند. آنها رفتار مسخره آمیز خود را حس نمیکنند، حقایق عریان را نمی بینند که بدینوسیله بزرگتر جلوه میدهند. به زودی متحیر و پریشان حال در برابر حقیقت خواهند ایستاد و مصیبت زده به زندگی تباه شده خود خواهند اندیشید، و عاقبت خجالت زده پی خواهند برد، که آنجایی حماقت کرده اند، که شخصِ خود را، عاقل میپنداشتند.
امروز کار به کجا رسیده است؟ انسان عضله دار در رده اول است! آیا هرگز دانشمندی که در طول ده ها سال تلاش مستمر سِرُمی کشف کرده و با آن سالیانه صدها هزار انسان از خرد و کلان را از چنگال بیماری های مرگآور نجات داده و با آنها کمک کرده و مصونیت به آنها ارزانی داشته، میتواند مانند مشت زنی، که در صحنه مشت زنی رقیب خود را با خشونت و بی رحمی با ضربه مشت مجروح کرده و به زمین میزند، مورد تجلیل قرار گرفته و برنده جایزه شود؟ آیا کار مشت زنی برای روان آدمی ذره ای سود دارد؟ این گونه کارها تنها زمینیست، مطلقاً زمینی، و معنی آن بی ثمری ست، در تمام دستگاه آفرینش! عیناً مانند گوساله طلائی فعالیت عقل، مانند پیروزی مجسمه سفالی در زمین ماندگارِ شاهزاده ای بر بشریت دست بسته!…
و هیچکس پیشرفت سریع و جنون آسای به سوی ورطه ای عمیق و مخوف را نمیبیند!
هرکس هم که آنرا حس کند، خودش را در پس پردهٴ سکوت مخفی میکند، با اظهار خجالت آور این که اگر حرفی بزند ممکن است مورد تمسخر قرار گیرد. این همان گیجی ست که در اطراف آن عجز و درماندگی جوانه زده و با احساس این تشخیص همه چیز یاغیتر میشود. به سبب لجاجت، به علت خودخواهی و نیز از نظر ترس و وحشت از آینده. اکنون به هیچ قیمتی هم نمیخواهند به عاقبت این خطای بزرگ فکر کنند! مثل اینست که بنائی عظیم از هزاره های گذشته را، مانند برج بابل محکم نگاه داشته اند، که البته به همان سرنوشت هم دچار خواهند شد!
ماده گرایی که تاکنون غیر قابل انعطاف مانده، تشویش مرگ را در درون خود دارد، که با گذشت هر ماه آشکارتر میگردد.ـ ـ
معذالک در روان انسانهای بی شماری جنبشی به وجود آمده، در همه جا، در تمام سطح زمین! ولی جلای حقیقت را هنوز قشر نازکی از مفاهیم غلط گذشته پوشانیده است، که آن هم با نسیم پاک کننده جارو میشود، تا اصل حقیقت ظاهر گشته، نورش به انوار دیگر پیوسته و سپس شعاع مخروطی شکلش همه جا را روشن کند، تا مانند شعله سپاس به سوی درگاه ولایت نور و شادی به پیشگاه خالق زبانه کشد.
و این همان حکومت هزار ساله خواهد بود، که بسیار مشتاقش بودیم و اکنون در برابر ماست، به عنوان ستاره بزرگ امید با انوار امید بخش!
و به این طریق گناه کبیره تمام بشریت ضد روح سرانجام زائل میگردد، گناهی که روح را بوسیلهٴ عقل در روی زمین به هم پیوست! آنوقت این راه راستین برگشت به سوی حالت طبیعیست، به راهی که خواست خداوند است، که میخواهد اعمال انسانی بزرگ و سرشار از احساسات زنده ای باشد! ولی پیروزی روح در عین حال پیروزی پاکترین عشق خواهد بود!