پیکار

تاکنون هنوز از امکان یک مقابله حاد بین دو نوع جهان بینی متفاوت سخنی در میان نبوده. بنابراین کاربرد واژهٴ پیکار برای وقوع چنین رویدادی بین انسانهای پیرو عقل و آنهایی که جداً در جستجوی حقیقت هستند انتخاب نامناسبی است.

آنچه تاکنون به وقوع پیوسته منحصر بوده است به حملهٴ یکجانبهٴ گروه پیرو عقل، که از دیدگاه هر ناظر بیطرف واقعه ای بی اساس، بدون دلیل و بیشتر خنده آور بوده است. بر علیه همهٴ آنهایی که سعی دارند خود را از نظر روحی تکامل بخشند، موجی از تحقیر و دشمنی پدیدار گشته که حتی اگر اینها موضع خود را با سکوت و آرامش حفظ کنند، باز مورد آزار جدی آنها قرار میگیرند. همیشه عده ای هستند که سعی میکنند، اشخاصی را که نسبت به ترقی و تعالی خود کوشا هستند، با تمسخر و یا توسل به زور از این کار منع نموده، با ریاکاری آنها را تحقیر کرده و سعی میکنند که اقدام آنها را بی فروغ جلوه دهند و یا تظاهراتی علیه آنها بر پا مینمایند.

در این حادثه عده ای نیز واقعاً شهید شدند، زیرا نه فقط عده زیادی از مردم، بلکه علاوه بر آن نیروی حاکم زمینی نیز جانب گروه پیرو عقل را گرفته بودند. به هر صورت، آنچه اینان میتوانند اظهار کنند بطور وضوح در کلمهٴ «عقل» مستتر است. و آن اینست: محدود کردن دامنهٴ قوهٴ ادراک، فقط به مفاهیم زمینی، یعنی جزئیترین بخش هستی واقعی.

به آسانی قابل درک است که این اقدام نه میتواند تکاملی در پی داشته باشد و نه اصولاً به حال بشریت مفید واقع میشود. بشریتی که همهٴ هستی اش به بخشهایی تقسیم شده که انسانهای پیرو عقل راه آنرا به روی خود بسته اند. بخصوص اگر این مطلب را مورد توجه قرار دهیم که همین زندگی بسیار ناچیز زمینی بایستی نقطهٴ عطف مهمی برای تمام هستی گردد که تجاوزات مؤثری را به سایر قسمتها به دنبال خود خواهد داشت.

مسئولیت انسانهای پیرو عقل که هم اکنون به پائینترین مرحلهٴ خود رسیده است، به این طریق بطور وحشتناکی زیاد میشود؛ این مسئولیت چون فشار سنگینی که به دوش آنهاست، سبب میشود که سریع و سریعتر آنها را در بین هدفی که انتخاب کرده اند به مقصدشان بفشارد و سرانجام هم ناگزیر ثمره آنرا، که با سرسختی و نخوت بی جا از آن سخن گفته اند، خواهند بخشید.

انسانهای پیرو عقل کسانی هستند که خود را بدون قید و شرط تسلیم عقل خود نموده اند. این گروه از انسانها از هزاران سال پیش بطور غیرعادی به این باورند که حق دارند، اعتقادات محدود خود را از طریق توسل به قانون و قوه قهریه به کسانی تحمیل کنند که خود هم میخواسته اند با پیروی از اعتقادات خودشان زندگی کنند. این غرور بی جا و سراپا غیر منطقی فقط از قوهٴ ادراک محدود انسانهای پیرو عقل ناشی میشود و این محدودیت آنها را مقید میسازد. درست در اثر همین محدودیت است که توانایی حداکثر قوه درک را برایشان غیر ممکن میسازد و از این جهت ناگزیر در ضمیرشان چنان خودپسندی و تفرعنی پدید میآید که خیال میکنند که واقعاً در صدر قرار دارند. و امر به خودشان هم مشتبه میشود زیرا آنها به مرزی رسیده اند که دیگر نمیتوانند از آن پا فراتر بگذارند.

حملهٴ آنها به جویندگان حقیقت غالباً بد اندیشی غیر قابل فهمی را ظاهر میسازد و چنانچه از نزدیکتر به آن توجه شود، به وضوح صدای صفیر گردشِ شلاقِ ظلمت که بدنبال آنهاست شنیده میشود. در این دشمنی ها به ندرت اقدام صادقانه ای مشاهده میشود که بتوان به اتکاء با آن، شیوه ظالمانه ای را که اکثراً در اقداماتشان بکار میروند تا حدودی توجیه کرد، در اغلب موارد خشم توأم با کوردلی سبب این دشمنی هاست که واقعاً از منطق به دور است. اگر یکبار حملات آنها را با آرامش مورد بررسی قرار دهیم می بینیم که به ندرت می توان نوشته ای یا گفته ای از آنها یافت که در محتوایشان واقعاً سعی شده باشد اصل موضوع بطور منطقی و حقیقت خواهانه مورد بحث قرار گرفته باشد.

حقارت و کم مایگی حملات آنها بسیار چشمگیر است و از آن جهت همیشه به گونه ای جلب نظر میکنند که شخص متوجه میشود که اینها هرگز حاوی منطق نیستند! در حملاتشان پیوسته شخص جویای حقیقت را آشکارا و یا پنهانی به کثافت میکشند. این کار را فقط کسی میکند که قادر به مقابله منطقیِ نیست. یک جوینده حقیقت و یا یک حقیقت گو شخص خودش را که عرضه نمیکند، بلکه آنچه را که میگوید عرضه میکند.

سخن باید بررسی شود، نه شخص گوینده! اینکه همیشه شخص گوینده را ورنداز میکنند و سپس میاندیشند که آیا میتوان به سخنانش گوش داد، یکی از خصائل انسانهای پیرو عقل است. اینگونه انسانها در محدوده تنگ قوهٴ ادراکشان احتیاج به چنین نقطهٴ اتکاءهایی دارند. زیرا آنها ناگزیرند به ظواهر امر توجه داشته باشند تا دچار تزلزل نشوند. در واقع این بنائی که گذارده می شود تو خالی است و برای انسانها کافی نیست و مانع بزرگی برای پیشرفت آنهاست.

اگر آنها فقط نقطهٴ اتکائی محکم و باطنی داشتند، میگذاشتند که واقعیت در مقابل واقعیت سخن گوید و اشخاص کنار گذارده شوند. آنها قادر به انجام این کار نیستند. عمداً از آن اجتناب میورزند، زیرا حس میکنند و یا تا حدی هم میدانند که آنها در یک تاخت و تاز نظم یافته ممکن است بی درنگ از روی زین به زمین افتند. کنایه های تمسخرآمیزی که اغلب به کار گرفته میشود، مانند اصطلاح «واعظ تازه کار» و یا «تفسیر عامیانه» نشانهٴ نوعی غرور و نخوتِ خندهآور است، که هر انسانِ جدی آن را فوراً حس میکند:«اینجا تابلوئی مورد نیاز است که با عجله تهیِ مغزی را مخفی کند. فضای خالی خود را با تابلوی کم ارزش بپوشاند!»

یک صف آرائی زمخت که نمی تواند دیری دوام بیاورد. و هدف آن آنست که حقیقت جویانی که ممکن است ناراحتی ایجاد کنند را از همان آغازِ کار، در پیش چشم سایرین جزء «زیردستان» به شمار آورند و برای اینکه خوارشان سازند، آنها را بطور مسخرهآمیز «سرهم بند» مینامند.

با چنین اقدامی میخواهند مانع شوند که کسی به طور جدی خود را با کلام مشغول کند. اما انگیزه چنین اقدامی غمخواری نوع دوستانه و ترس از این که شاید در اثر تعالیم نادرست از تعالی درونی باز مانند نیست، بلکه آنها دچار وحشت مبهمی شده اند که مبادا نفوذ خود را از دست بدهند و بیش از پیش تحت فشار قرار گرفته و مجبور شوند خیلی چیزها را که تاکنون غیر قابل تغییر و برایشان راحت بوده، تغییر دهند.

درست همین تکرار دائمی کلمه «تازه کار» یعنی این تحقیر غیر عادلانه، به اشخاصی که با تقویت احساس عاطفی خود و اجتناب از تحت نفوذ واقع شدن، به حقیقت بسیار نزدیکتر هستند، و نیز آنهایی که در اثر داشتن شکل ثابت دیوار به دور خود نکشیده اند، ضعفی را برملا می سازد که خطراتش از نظر هیچ متفکری نمیتواند دور بماند. هر کس این گونه چشماندازها را بستاید، از همان آغاز کار راه برویش بسته است، که نتواند معلم و راهنمای نفوذ ناپذیری باشد؛ زیرا او با این وسیله از خدا و تأثیرش از هر کس دیگر بسیار دورتر ایستاده است.

آشنایی به تحولات ادیان با تمام اشتباهات و خطاهای آنها انسان را به خدا نزدیکتر نمیکند و همچنین تفسیر معقول انجیل و یا نوشته های گرانبهای ادیان مختلفِ دیگر.

عقل به زمان و مکان وابسته است و وابسته هم میماند، بنابر این وابسته به زمین است. در حالی که الوهیت و بر اساس آن شناخت خدا و اراده اش بر فراز زمان و مکان و بالای همهٴ چیزهای گذراست و لذا هرگز بوسیلهٴٴ عقل قاصر و محدود قابل درک نیست.

بنابر همین دلیل ساده، عقل هم شایستگی آن را ندارد که درباره ارزشهای جاویدان توضیح دهد. در غیر این صورت این باید تناقضی بوجود آورد. از این جهت هر کس در مورد این گونه مطالب به تخصصهای دانشگاهی خود ببالد و بخواهد به مردمی که تحت نفوذ قرار نمیگیرند فخر بفروشد، ناتوانی و محدودیت عقلی خود را شخصاً بدینوسیله ابراز میدارد. مردمان متفکر فوراً یکسویگی این نظر را حس کرده و جانب احتیاط را نسبت به چنین شخصی که به این شیوه نشان میدهد که باید از او احتراز کرد، مراعات میکنند!

فقط اشخاص منصوب میتوانند معلمین حقیقی باشند. اینها افرادی هستند که استعداد آن را در خود دارند. این استعدادها به تحصیلات عالیه رابطه ای ندارد بلکه با نوسانات یک استعداد عاطفی تزکیه یافته که بر فراز زمان و مکان جای دارند مربوط میگردد، یعنی میتوانند از فراز سرحد مفاهیم ادراک زمینی اوج گیرند.

گذشته از آن انسانِ از درون آزاده، پیوسته هر چیزی و یا هر تعلیمی را بر اساس کیفیت آنچه ارائه داده میشود ارزش مینهند و نه بر اساس آنکه چه کسی آنرا میاورد. قسمت اخیر، یعنی ارزشیابی تعلیم بر اساس شخصیت آورنده آن، یک کارنامهٴ بی لیاقتی فردِ آزمایش کننده است. طلا، طلاست چه در دست شاهزاده و چه در دست گدا.

ولی سرسختانه سعی میشود که این حقیقت غیر قابل انکار را در میان ارزشهای انسانهای فکور ندیده گرفته و یا دگرگون سازند. بدیهی است که انکار حقیقت نیز، مانند تغییر ارزش طلا، بی نتیجه خواهد ماند. زیرا آنهایی که واقعاً و جداً در جستجو هستند نمی گذارند با چنین طرفه هایی آنها را از آزمایش منحرف کنند. ولی کسانی که اجازه میدهند که بدین گونه از این راه منحرف گردند، هنوز برای درک حقیقت بلوغ کافی را ندارند، برای آنها حقیقت هم وجود ندارد.

دیگر زمان آن دور نیست که نبردی آغاز گردد که تاکنون وجود نداشته است. این پیکار که رویاروئی شدیدی به همراه دارد، فشار یکجانبه ای را خاتمه میدهد و غرور مکارانه را نابود میسازد.