انجماد

در آفرینش همه چیز در حال تحرک است. حرکتی که بوسیلهٴ فشار نور بر حسب قانون ایجاد میگردد، حرارت بوجود میآورد و حرارت باعث میشود که شکل هایی ایجاد شوند. بنابر این بدون نور حرکت وجود نخواهد داشت، پس در نتیجه انسان میتواند پیش خود تصور کند که هر چه به نور نزدیکتر باشیم، حرکت باید سریعتر و قویتر باشد و هر چه از نور دورتر، حرکت کندتر میگردد.

واقعاً هم همینطور است، هر چه از نور دور شویم، حرکت کندتر میگردد، بطوریکه شکلهای ایجاد شدهٴ در اثر نور و حرارت، با گذشت زمان و در اثر عدم حرکت رفته رفته آرام گرفته و سپس منجمد میگردند.

منظور از اصطلاح کلمه «نور» در اینجا، البته نورِ یک جرم سماوی نیست، بلکه نور ازلی است که ماده اصلی حیات است یعنی خداوند!

در دنباله آنچه بیان داشتم و با تصویری که از آفرینش ترسیم نمودم، میخواهم امروز یک بار هم توجه را به زمین معطوف نمایم، که در مقابله با چرخش خود در میلیونها سال پیش، اکنون در فاصلهٴ بسیار زیادی از نور ازلی به چرخش مشغول است و در اثر تکبرِ خودخواهانهٴ انسانی که از برکات نور خداوند دور بودند، که بوسیلهٴ پرورشِ یکطرفهٴ عقل فقط به جهان ماده و به سوی پائین متوجه است و خواهد بود، رفته رفته به تاریکی و سنگینی سپرده شد، زیرا فهم آنها به این سبب به آنها ارزانی شده که بتوانند در صورتیکه توانایی درک آنها آلوده نشده باشد، همهٴ شعاعهای مرتبط با بالا را درک کنند.

به مغز جلو، همهٴ کارِ حرکتهای خارجیِ عقل یعنی مادیات محول شده، ولی برداشتها، جذب، نقل و بکارگیری اثرات منعکس از بالا، که سبکتر و روشن تر از مادیات میباشند، به عهدهٴ مغز عقب واگذار گردیده.

همآهنگی و همکاری این دو قسمت مغز برای درک مادیات و معنویات به انسان عطا شده، ولی انسان آن را بطور یکجانبه و برای استفاده های مادیِ زمینی به کار گرفته است. و از این رو به مرور زمان به این همآهنگی و همکاری صدمه خورده و نسبتشان قطع شده، زیرا مغز جلو در اثر بکارگیری بیش از حدِ لزوم و گذشت زمان و برای یافتن گنجایش بیشتر اجباراً بزرگ شده و قدرت بیشتری یافته است. و بر عکس مغز عقب در اثر استفادهٴ کمتر ضعیف و تنبل گشته و دیگر قادر به انجام وظیفه خود نیست. و بدین ترتیب در طی هزاران سال عیب موروثی مغز در نوزادان پدیدار گشت؛ بدین صورت که ساختار مغز جلوی آنها با مقایسه با مغز عقب تکمیلتر و پیشرفتهتر بود. بدین سان خطر پیدایش گناه موروثی از زمان تولد بوجود آمد. یعنی موجب پیدایش افکاری گردید با تمایلات زمینی و اجبارِ تفکری با ممانعت از خدا.

تمام اینها بدون تردید برای هر شخص متفکر و دور اندیش قابل درک است، گذشته از آن من در پیام خود با توجه به تمام جهات و جزئیات و با تفصیل در این مورد توضیح داده ام.

تمام بدیهای روی زمین بدین سبب بوجود آمد که انسان بنا بر روحیهٴ اصلی خود توانست با خواسته اش آنچه را که در روی زمین وجود داشتِ تحت تأثیر قرار دهد، در حالی که او با کمک همین روحیهٴ اصلیاش میتوانست اعمالی هدایت کننده بسوی بالا داشته باشد؛ چون این وظیفهٴ اصلی او در آفرینشِ بعدی بوده و اکنون نیز همان وظیفه را دارا میباشد. طبیعی است که در آفرینش آنکه صاحب فهم و درایت بیشتری است، هدایت دیگران را به عهده داشته است. و بدیهی است که چنانچه عقل به تمایلات زمینی بیشتر توجه داشته باشد، بطوری که در مورد انسانهای خاکی صادق است، نتیجه آن هدایت سایرین بسوی حضیض ذلت است و در صورت داشتن تمایلات روحی که امری طبیعی است هدایت بسوی بالا و رستگاری است.

دربارهٴ دانش آفرینش که من در پیام خود به تشریح آن پرداخته ام و در مورد قوانین خودکار آفرینش که میتوان آنها را قوانین طبیعت نیز نامید، بدون فروگذاری نکته ای توضیحات لازم را داده ام. لذا در مورد تار و پود آفرینش و شناخت اینکه منظور از حیات چیست، انسان از کجا آمده و در طول سرنوشت معین شده و ناگزیرش به کجا میرود و لذا برای هر سؤالی که بشر در جستجوی یافتن جواب آن است، جوابی موجود است.

در این مورد حتی بدخواهترین مخالفان باید تأمل کنند، زیرا تیزیابیهای آنها دیگر کافی نیستند که بتوانند به آن وسیله در اطراف گفته های کامل، راهِ نفوذی بیابند تا بتوانند آنها را باطل جلوه داده و این راه نجات را هم از انسانها بگیرند. –

من گفتم، که علتی باید وجود داشته باشد که در اثر آن حرکت در آفرینش رو به کندی میرود، زیرا هر چه از نور ازلی، از نقطهٴ مبدأ و فشار اولیه، از چیزی که حرکت را بوجود میآورد، دورتر شویم حرکت کندتر میگردد.

در زمان حاضر، زمین در چنین حالتی است. دایره هایش همواره در اثر تقصیرات
انسانهای زمینی از یکدیگر دور شده، حرکتها با این وسیله کندتر گردیده و رخوت بیشتری مییابند و به این سبب خیلی چیزها از هم اکنون به حدی رسیده اند که ممکن است انجماد صورت گیرد.

خود انجماد مراحل زیادی دارد، در مراحل اولیه حالت آن را نمیتوان به آسانی تشخیص داد. همچنین در مراحل پیشرفته نیز شناسایی آن به آسانی ممکن نیست. جز اینکه، برای تشخیص دقیق آن، دفعتاً نوری قوی آن را تحریک کند.

شناسایی حالت انجماد به این جهت مشکل است، که چون آنچه در مدار دایره ای که پیوسته گردشش کندتر میشود، قرار داشته باشد، بطور یکنواخت و کم کم زیر پوشش آن قرار میگیرد، تا به مرحلهٴ انجماد برسد. در این مورد نه تنها جسم انسان بلکه همه چیزش، افکارش، ناچیزترین ذره بدنش، تمام حالاتش، حتی حالت سخن گفتنش جابجا شده و یا تغییر مییابند.

شخصی نمیتواند حتی در کسی که در کنارش ایستاده متوجه این حالت گردد، زیرا خودش هم به همان حالت رخوت و سرگیجه مبتلاست. البته اگر اراده اش ضعیف باشد و نتواند با قدرت و با مقاومت سعی کند که خود را برای رسانیدن به نور به بالا بکشاند، و در این صورت روحش رفته رفته باز شده و سپس سبک و نورانی گشته و بر افکار زمینی اش غلبه مییابد.

آنگاه با وحشت دست به گریبان میگردد و با ترس زیاد متوجه میشود، و یا لااقل حس میکند، که تا چه حد در این عالم تمام مفاهیم از صورت طبیعی خود خارج شده و به سوی انجماد پیش رفته است. دور اندیشی از بین رفته و همه چیز در تنگنائی بی انتها چنان به هم فشرده شده که دیگر قادر به نفوذ در آن نیست و دیری نمیپاید که آنچه او را احاطه کرده است خفه اش خواهد کرد.

من اغلب به کجیها و کاستیهای بعضی مفاهیم مختلف اشاره کرده ام. این مفاهیم اکنون به آهستگی بسوی سراشیبی منجر به انجماد در راهند، و پیوسته از نور دور و دورتر میگردند.

لزومی هم ندارد که در این مورد مثال هایی آورده شود. به این گونه توضیحات یا اصلاً توجه نخواهد شد و یا به عنوان کلمه پردازی هایی مزاحم و ناراحت کننده تلقی خواهد گردید. زیرا اشخاص بطوری دچار رخوت و انجماد فکری گشته اند که نمیتوانند بی فاصله دربارهٴ آن به فکر بپردازند.

من اکثراً و به قدر کافی دربارهٴ قدرت کلام و یا سِحر کلام، صحبت کرده ام، و در این مورد گفته ام که حتی سخن انسان در محدوده زمین بطور خلاقه در شنونده اثر میگذارد. نفوذ کلام در آنان تأمل بوجود میآورد؛ این تأمل میتواند سازنده بوده و یا بر عکس اثری مخرب داشته باشد. زیرا با زیر و بم کلام و شکل ترکیب جملات، قدرت خلاقه ای به حرکت در میآورد که حتی ممکن است با نظر گوینده توافق نداشته باشد، بلکه آن معنی که در بطن کلمه نهفته است در شنونده نفوذ مینماید.

ولی معنی کلمات بوسیلهٴٴ قدرتهایی که زمانی آنها را به کار گرفته اند، تعیین شده و برای هر کلمه مفهومی درست مقرر گردیده. کلمات نمیتوانند بر حسب دلخواه گوینده قابل تغییر و تبدیل باشند. پس چون مفهوم و معنی کلمات قبلاً تعیین شده، بنابر این غیر قابل تغییر بوده و حکم واحدی را دارند!

از طرفی فکر انسان باعث جریانِ نیروهای دیگری میگردد که حاصلش مفهوم فکر است. از این رو انسان مکلف است برای بیان افکارش مفاهیم درست را انتخاب کند تا فکرش صحیحتر و روشنتر درک شود.

فرض کنیم از کسی راجع به مطلبی سؤالی شود، که آیا او آن مطلب را شنیده و یا حتی قسمتی از آن را توانسته است مشاهده نماید. او به مجرد طرح این سؤال و بدون تأمل خواهد گفت، که او آن را میداند!

به عقیده بسیاری از مردم سطحی نگر این پاسخی صحیح است، ولی در حقیقت این پاسخ نادرست و غیر قابل پذیرش است، زیرا معنی «دانستن» آنست که شخص میتواند دربارهٴ همهٴ این مطلب اطلاع دقیق بدهد. از اول تا آخر و دربارهٴ هر نکتهٴ جزئی آن، بدون کم و کاست، طبق آنچه خودش تجربه کرده. فقط آنگاه است که شخص میتواند ادعا کند، که آن مطلب را میداند.

در واقع مسئولیت بزرگی در ادای کلمه «دانستن» و رابطهٴ آن با اصل مفهوم کلمه نهفته است!

من قبلاً هم یک بار به تفاوت بزرگ موجود در میان کلمات «دانستن» و «آموختن» اشاره کرده ام. یادگیری هنوز دانستنِ واقعی نیست، دانستنِ واقعی که فقط میتواند جنبه خصوصی وشخصی داشته باشد، در حالی که آنچه یادگرفته شده اکتساب مطلبی است که بطور غیر خصوصی به جای میماند.

شنیدن موضوعی و یا در صورت امکان دیدن آن هرگز معنی دانستن آن را نمیدهد! انسان حق ندارد ادعا کند: من آن را میدانم، بلکه میتواند حداکثر بگوید: من درباره آن شنیده ام و یا آن را دیده ام و اما اگر بخواهد صحیحتر عمل کند، بطوری که گفته اش با حقیقت توأم باشد، موظف است که بگوید: من آن را نمیدانم!

آنوقت در این رابطه او از هر جهت صحیحتر عمل کرده است، تا اینکه ناقلِ مطلبی باشد، که خودش هم با آن رابطه ای نداشته است و این عملاً دانش واقعی نمیتواند باشد. در حالیکه در اثر اطلاع ناقصی که میدهد، بدون اینکه از اصلِ قضیه با خبر باشد، ممکن است اشخاصی که با آن موضوع سرو کار داشته اند مظنون گشته و احتمالاً گرفتاری تازه ای برایشان ایجاد گردد و یا حتی آنها را بدون قصد دچار نکبت نماید. پس در راستای هر کلمه ای را که میخواهید مورد استفاده قراردهید، ابتدا آن را با وسواس کامل و با احساس خود بسنجید.

هر کس عمیقانه تر فکر کند و نخواهد خود را با مفاهیم انجماد یافته راضی نشان دهد و مایل باشد از یاوه گوئی ها و خودنمائیهای بیجا و مزورانهٴ گذشته اش صرف نظر کرده و عذر تقصیر بخواهد، میتواند این توضیحات را به راحتی درک کرده و با تعمق کافی آنها را آزمایش کند تا بتواند دوراندیشی لازم را برای آنچه به زبان میآورد کسب نماید.

این گونه کوته فکریها که عواقب مخربی نیز دارند فراوانند و در بین انسانهای خاکی به عادت تبدیل شده و حریصانه از برده های عقل، بعنوانِ مشتاقترین نُکرانِ اَهریمنیِ تاریکترین ظلمت پشتیبانی گشته.

به جریان آفرینش که نشان دهندهٴ ارادهٴ خداوند است و در آن عدالت خداوندی به خالصترین نوع مشاهده میشود، با دقت توجه کرده و از آن درست استفاده کنید. در آن صورت است که انسانیت حقیقی را که از شما ربوده
شده است، باز خواهید یافت.

در این صورت امکان جلوگیری از رنج و عذاب فراهم گشته و امکان بدخواهی که در نهاد بعضی از مردم نهفته است از آنها سلب میگردد.

این بداندیشی را هم باید به حساب آنهایی گذارد، که در تعریف زندگی زمینی پسرخدا، عیسی، نکاتی را که ثبت کرده اند که با حقیقت تطبیق نمیکند. و این چیزی است که باعث شده تا در طول زمان در اذهان و افکار مردم تصویری نادرست از مسیح ایجاد گردد. به همین صورت نیز گفته های او تحریف شده و این تحریفها در تعالیم همهٴ گروهای دینی به وجود آمده، گفته هایی که میبایستی برای مردم بیداری و تکامل روحی را به همراه داشته باشد.

و این سبب شده که سردرگمی بزرگی در بین مردم بوجود آید، بطوریکه آنها کمتر میتوانند حرفهای یکدیگر را واقعاً درک کنند و این باعث میشود که بذر نفاق، بی اعتمادی، ناباوری، حسد و انزجار در بین مردم پاشیده و بارور گردد.

و تمام اینها بدون تردید نشانه های گسترش انجماد در روی زمین است!

روحِ خود را به بالا معطوف داشته و سعی کنید تا با دورنگری به تفکر پرداخته و بطور جامع صحبت نمائید! البته انجام این کار مشروط بر آن است که نه تنها باید از عقل تان استفاده کنید که به خشنترین مادیات تعلق، بلکه به روحتان نیز فرصت دهید که عقلتان را، آنچنانکه خالقتان مقرر کرده است، هدایت کند و در خدمت خود گیرد. خالقی که شما را در ابتدا در اینجا در روی زمین بدون کجی و کاستی بوجود آورده است.

چیزهای زیادی از هم اکنون در مراحل اولیه انجماد هستند که ممکن است در آینده نزدیکی تمام فکرتان را مورد تهاجم قرار دهند، که در آن صورت فقط کافی است تا در مسیرهای آهنینِ غیر قابل انحنا قرار گیرند تا باعث شوند که برای خودتان ناراحتی و رنج و عذاب ببار آورند و شما را آخرالامر از مرتبهٴ انسانیت به حضیض ذلت و در طبقه ای بی محتوی و بصورت ماشینی در خدمتِ تاریکی قرار دهند، به دور از همهٴ نور.