چه چیز امروزه این همه انسان را از نور جدا میسازد؟

مدت مدیدی است، که ظلمتِ عنصرلطیف چون ژرفای شب بر روی این زمین خیمه زده! تاریکی متراکم چنان سخت و خفقان آور زمین را در خود فرو برده، که هر نوری که بدرخشد، مانند شعله ایست که از آتشی زبانه کشد و سپس بدون اکسیژن نیرویش را از دست داده، به سرعت بی رنگ شده و در خود فرو نشیند.

این حالت عنصرلطیف که در زمان حاضر وخیمترین نتیجه را در بر دارد، وحشت آور است. هر کس که فقط پنج ثانیه مجاز باشد که شاهد این واقعه گردد، در اثر وحشت، تمام امیدش به نجات، به یأس مبدل خواهد شد!

و تمام اینها در اثر تقصیرات خود انسانها به وجود آمده است. تقصیر تمایل به سوی فرو مایگی. و در این مورد بشریت خودش بزرگترین دشمن خود بوده است. اکنون حتی عده کمی هم، که بطور پی گیر برای رسیدن به اوج رفعت تلاش میکنند، هنوز در مخاطره هستند که همراه سایرین به اعماق ذِلَت کشانیده شوند، به طرفی که هم اکنون دیگران با سرعت هولناکی به آن نزدیک میشوند.

در آنجا چیزی مشابه فشردن گلو به نظر میرسد که بعد مکش کشنده ای را در پی دارد. این صدای مکش باطلاقی غلیظ و دم کرده است، که بی سر و صدا همه چیز را به کام خود فرو میکشد. در آنجا دیگر تلاشی برای نجات میسر نیست، بلکه فقط صدای وحشتناک و گنگ خفگی و سپس سکوت است.

و انسان این را تشخیص نمیدهد. خمودگی روحی، او را در مقابل اتفاقات ویرانگر کور نگاه میدارد.

ولی باطلاق تشعشعات زهرآگین خود را پیشاپیش به خارج میپراکند، این پرتو زهرآگین اشخاص نیرومند و هشیار را هم رفته رفته به ستوه آورده و به این گونه آنها هم ناتوان شده، به خواب فرو رفته و با سایرین در باطلاق فرو میروند.

در حال حاضر اوضاع در روی زمین این چنین به نظر میرسد. این یک تصویر نیست که من در برابر شما پَهن میکنم، بلکه زنده است! و چون همه چیز در عنصرلطیف شکلِ خود را دارد،و بوسیلهٴٴ احساس روحی آدمی به وجود میآید و جان میگیرد، چنین وقایعی به راستی و بطور مداوم صورت واقعیت به خود می گیرند. و این همان حول و خوشی است که در انتظار انسانهاست، زمانی که بایستی از روی این زمین رخت بربندد، به آنجا فرستاده میشوند، البته اگر نتوانند خود را به سوی اوج رفعت، به سوی کشتزارهای زیبا و نورانی برسانند.

اما تاریکی پیوسته تراکم بیشتری مییابد.

بنابراین زمانی نزدیک میشود که در رابطه با آن این زمین مجبور است بدون کمک مستقیم از جانب نور، مدتی تحت تسلط حکومت ظلمت باقی بماند، زیرا بشریت با خواست خود این دوران را به خود تحمیل کرده است. عواقب خواستهٴ اکثریت بشریت میبایستی چنین عاقبتی را ببار بیاورد. این آن زمانیست که یوحنا اجازه مشاهدهٴ آنرا یافته بود، زمانی که خداوند چهره خود را میپوشاند.

تاریکی شب همه جا را فرا گرفته است. لذا با وجود نیاز مُبرم به نور و در جایی که همه چیز، حتی بهترین ها، با هم به غرق شدن در ظلمت تهدید میشوند، همزمان با آن آفتاب سرخ فام صبحگاهی طلوع میکند! ولی طلوع آفتاب ابتدا موجی از یک تصفیه بزرگ را به همراه میآورد و شروع این تصفیه، قبل از اینکه نجاتِ همهٴ آنهایی که بطور مُستَمر در تلاش هستند، بتواند آغاز شود، امری اجتناب ناپذیر است؛ زیرا دست کمک به سوی آنانکه دنبال اهداف پست هستند دراز نمیشود! آنها باید به اعماق مخوف سقوط کنند، جایی که رنج و عذاب آنها را به نفرت از خویشتن وادار خواهد کرد. آنها فقط به بیداری از خواب غفلت میتوانند امید داشته باشند.

آنهایی که تاکنون توانسته اند، با استهزاء و برحسب ظاهر بدون کیفر، مانعی برای به هدف رسیدن آنان که تلاش میکنند تا به اوج رفعت برسند ایجاد کنند، ساکت میشوند، به فکر فرو میروند و در آخر کار هم شروع به تکدی نموده و مویه کنان برای دریافت حقیقت به تضرع میپردازند.

آنوقت برای اینها کار به همین آسانی ها هم نخواهد بود، آنها به طرز مقاومت ناپذیری به زیر سنگهای آسیابِ قوانین آهنین عدل الهی کشانیده میشوند، تا در آنجا عملاً به شناخت خطاهای خود موفق شوند.

در طی مسافرت هایم توانسته ام دریابم، که کلامم مشعلی در اذهان انسانهای خمود می افروزد، مسئله ای که روشن میسازد که هیچ کس نمیتواند الوهیتی برای خود قائل شود. درحالی که، بخصوص اکنون، کوشش زیادی راه را به آن جا میبرد، که وجود خدا را در درون خود کشف کنند و با این کوشش بالاخره هم خودشان را مانند خدا خواهند یافت!

و از این راه کلام من ناراحتی هایی ایجاد کرده و بشریت میخواهد سرکشانه در برابر آن مقاومت کند، زیرا مایل است فقط سخنانی آرامش بخش و رویا آور بشنود، سخنانی که برایش مطبوع باشد!

بنابر این فقط ترسوها یاغیگری میکنند، اشخاصی که خودشان را حتی از خودشان هم پنهان میکنند، فقط بخاطر این که در گوشه ای و در کنج عزلت بسر برند، تا آن گونه که خودشان میخواهند بتوانند با آسودگی در رویاهای شیرین خود فرو روند.

هر کسی نمیتواند تحمل آن را داشته باشد، که در معرض نور حقیقت قرار داشته باشد، نوری که کاستیها و لکه های جامه شخص را بطور وضوح و بدون ملاحظه نشان میدهد.

اینگونه اشخاص میخواهند با خنده، تمسخر و یا با لجاجت مانع آمدن آن روزی گردند، که در آن روز پایه های سفالین و بی ثابت بنای بُتِ «من» بطور وضوع شناسایی میگردد. این گونه ابلهان با نقاب بر صورت با یکدیگر به شادی و پایکوبی میپردازند و پس از آن چهارشنبه خاکستری بعد از کارناوال فرا میرسد. آنها از این راه و با اعتقادات نادرستشان میخواهند از خود بت بسازند و از این موضوع خود را در روی زمین راحت و آسوده خاطر میپندارند و از اینرو از همان شروع به کسی که برای آنها در این آرامش و بی خیالی مزاحمت ایجاد کند، به چشم دشمن مینگرند!

ولی این بار تمام این خودسری ها به حال آنها هیچ فایده ای ندارد!

این ادعا که در انسان الوهیت وجود دارد، خود پرستی و نوعی دست درازی کثیف به عظمت، جلال و خلوص خداوند است که برای شما مقدسترین میباشد و شما سعادتمندانه و با اعتقاد به بالا به سوی او مینگرید و این بی حرمتی به اوست!

در باطنِ شما محرابی وجود دارد که باید برای ستایش به خدایتان مورد استفاده قرار گیرد. این محراب توانایی احساس روحی شماست. اگر این احساس روحی پاک باشد، بطور مستقیم با روحیت و همراه با آن با بهشت رابطه پیدا میکند! در آن صورت لحظاتی پیش میآید که در آن نزدیکی به خدایتان را میتوانید کاملاً احساس کنید، همانگونه که در عمیقترین حالتِ رنج و بالاترین حالتِ شادی اغلب رُخ میدهد!

شما آنگاه نزدیکی با او را احساس میکنید، همانگونه که روح های ازلی جاویدان در بهشت پیوسته از آن برخوردارند و شما با آنها درچنین لحظاتی از نزدیک وابسته هستید. هیجانات شدید ناشی از شادی زیاد و اندوه عمیق تمام پلیدیهای زمینی را برای لحظاتی به عقب میراند و به این طریق پاکی و خلوص احساس آزاد میگردد و در اثر آن بی درنگ پُلی به سوی خلوص مشابه برقرار شده و به بهشت نیروی تازه ای میبخشد.

این بالاترین خوشبختی برای روح انسان است. ابدی ها در بهشت بطور مداوم در این خوشبختی بسر میبرند. این خوشبختی شکوه اطمینان در امنیت بودن را به همراه دارد. آنها از بودن در حریم خدای بزرگشان و برخورداری از قدرتش کاملاً آگاهند. و نیز متوجه این بدیهیت میباشند که در حالی که آنها در رفیع ترین مقام خود هستند، هیچگاه توفیق نخواهند یافت، خداوند را مشاهده کنند.

ولی این مطلب دلتنگی برای آنها ایجاد نمیکند، بلکه با درک عظمت بی پایان خداوند که برای رحمت بی حسابش، نسبت به مخلوق پرمدعا، سروری توأم با سپاس در خود مییابند.

و این خوشبختی را انسان زمینی میتواند لذت ببرد. اینکه گفته میشود که انسان زمینی در لحظات متبرکه نزدیکی به خدای خود را احساس میکند، کاملاً صحیح است. ولی چنانچه کسی بخواهد ادعا کند که از طریق این پُلِ شگفت انگیز نزدیکی به خداوند را احساس نموده و خودش جرقه ای از الوهیت را در وجود خود دارد، از حریم خود تجاوز کرده است.

دست در دست با این ادعا حقیر شمردن عشق الهی نیز همراه است. چگونه میتوان عشق الهی را با مقیاس یک عشق انسانی سنجید؟ و افزون بر آن ارزش آن را زیر ارزش عشق انسانی قرار داد؟ به انسانهایی توجه کنید که عشق الهی را به عنوان والاترین آرمانی که همه چیز را تحمل و عفو کنان میکند، مجسم میکنند! آنها میخواهند در این الوهیت را ببینند، که او از پَست ترین مخلوقات هر گستاخی را چنان میپذیرد که انگار این گستاخی در برابر ضعیفترین اشخاص صورت میگیرد، مانند تحقیر به ترسوترین انسانها. در این باره فکر کنید، که چه اهانت بزرگی در اینجا صورت میگیرد!

انسانها مایلند بدون این که کیفری ببینند، مرتکب گناه شوند و سپس در آخر برای اینکه خدایشان را هم راضی کنند، اظهار تمایل میکنند که خداوند بدون کفاره از سر تقصیرات آنها بگذرد! این چنین برداشتی یا حاکی از کوته فکری بی اندازه و نیز از کاهلی مستحق مجازات است و یا حکایت از آن دارد که انسان ضعف بدون امید به بهبودی خود را شناخته و برای رسیدن به اوج تعالی قادر به تصمیم گیری مفید نیست: این دلایل یکی مانند دیگری سزاوار سرزنش و توبیخ است.

عشق الهی را پیش خود مجسم کنید! مثل بلور شفاف، درخشان، پاک و عظیم! آیا در این صورت میتوانید تصور کنید که این عشق بتواند بطور غیر طبیعی ضعیف، موهن و تسلیم شدنی باشد، بدانگونه که انسانها از روی میل طالب آنند؟ آنها میخواهند عظمت باطلی را برپا دارند، و از آنجا، در جایی که طالب ضعف هستند، تصویری کاذب ارائه میدهند، فقط برای اینکه باز هم با تظاهر خود را برای کارهای پر از اشتباهشان کمی آرام سازند، اشتباهاتی که باعث میشوند تا آنها در خدمت تاریکی قرار گیرند.

آن طراوت و نیروی بی قید و شرطی که به خلوص عشق الهی تعلق دارد در کجاست؟ عشق الهی از نهایت سخت گیری در عدل الهی جدا شدنی نیست. این حتی خود آنست. عدالت عشق است و از سوی دیگر عشق فقط در عدالت نهفته است و تنها در آن هم عفو الهی جای دارد.

وقتی کلیساها میگویند که خداوند بخشنده همه چیز است، درست میگویند! او واقعاً بخشنده است! بر خلاف بشر که حتی کسی را که گناه کوچکی مرتکب شده و کفاره آن را هم داده است، برای همیشه بی ارزش میشمارد و با این گونه افکار بار گناهان خود را دو برابر میکند، زیرا او در این مورد مطابق خواست خداوند عمل نمیکند. اینجا در انسان دوستی عدالت رعایت نمیشود.

اثر اراده خلاقه الهی روح هر انسان را از گناهش پاک میسازد، به مجرد این که او بنا به تجربه خودش و یا داوطلبانه برای تزکیه روح خود و برای رسیدن به بالا جهد نماید.

چنانچه او از سرگردانی دراین آسیابهای مادی به معنویت برگشت، پاک و منزه مانند کسی که هرگز مرتکب گناهی نشده، در پیشگاه آفریده گارش میایستد، مهم نیست که خطای او چه بوده است! لذا پیش از آن راه او باید از تأثیرِ قوانین الهی بگذرد و در این واقعیت تضمین بخشایش الهی نهفته است، تضمین رحمتش!

آیا امروزه این سوال هراس انگیز بطور مکرر شنیده نمیشود: پس چنین عسرت و تنگدستی چگونه میتوانسته است در طی این سالها با خواست و ارادهٴ خداوند صورت گرفته باشد؟ پس با این وضع محبت کجا میماند، و عدالت کجا؟ در این مورد بشریت سؤال میکند، ملتها سؤال میکنند و همچنین اکثر خانوادهها و آحاد مردم! پس آیا با این همه نباید این خود دلیلی بر این باشد، که نشان میدهد که یقیناً محبت الهی از نوع دیگریست، غیر از آنچه بعضیها پیش خودشان تصور میکنند؟ پس بار دیگر سعی کنید که محبت رحمت بار الهی را آنطور که با تشنج سعی میشود وانمود نمایند، تا انتها بررسی کنید! بدون تمایل به ادای کفاره گناهان، با اعمال هر نوع بی عدالتی و تازه در آخر هم انتظار بخشایش سخاوتمندانه ای از او دارید، اینکه باید حاصل شکوه آمیزی داشته باشد! آیا انسان خود را این قدر با ارزش میشمارد که حاضر است خدای خود را رنجیده خاطر سازد؟ یعنی در واقع خود را با ارزشتر از خداوند بداند؟ مگر از این غرور بی جا چه نتیجه ای عاید انسانها میشود.

اگر واقعاً با آرامش در این مورد تأمل کنید در مییابید که شما ناگزیرید هزاران مانع لغزاننده را پشت سر بگذارید و فقط وقتی میتوانید به نتیجه ای که در نظر دارید برسید، که خداوند را حقیر شمرده و او را عاری از کمال سازید.

اما او کامل بوده و هست و کامل نیز میماند، در این صورت، فرقی نمیکند که انسانها در این باره چه نظری داشته باشند.

بخشندهگی اش در عدالت اوست. نه در چیز دیگر. و تنها در این عدالت تغییر ناپذیر هم عشق بزرگ او، که تاکنون بد تعبیر شده، قرار دارد!

این عادت سنجیدن هر چیز با مقیاسهای زمینی را ترک کنید. عدالت الهی و عشق الهی به روح انسان مربوط است. عنصر مادی درآن ابداً دخالتی ندارد. تنها بوسیلهٴٴ روح آدمی شکل میگیرد و بدون روح حیاتی ندارد.

چرا خود را پیوسته با امور ناچیز زمینی عذاب میدهید و چیزهایی را به عنوان گناه به حساب میآورید که در واقع اصلاً گناهی به شمار نمیآیند.

فقط آنچه که روح در هر عملی میخواهد، برای قوانین الهی آفرینش قاطعیت دارد. ولی این خواستهٴ روح فعالیت فکر نیست. بلکه عمیقترین احساس روحیست، خواستِ واقعی انسان است، که به تنهایی قادر است قوانین عالمِ دیگر را به حرکت در آورد، که بطور خودکار هم به حرکت وا میدارد.

عشق الهی اجازه نمیدهد که بوسیلهٴٴ انسان به پستی کشانیده شود، زیرا در عشق و نیز در آفرینش قوانینِ آهنینِ خواست او آرمیده اند، عشق خواستِ خداوند را در بر دارد. و تأثیر این قوانین به همانگونه ایست، که انسان خود را با آن وفق میدهد. آنها میتوانند او را تا نزدیکیِ به خدایش مربوط کنند و یا بین آنها دیواری جدا کننده بکشند که هرگز نتواند ویران شود و یا بالاخره انسان خود را با قوانین الهی وفق دهد، کاری که همان معنی اطاعت کردن از آن را میدهد، فقط بدینسان انسان میتواند راه رستگاری خود را بیابد، راه سعادتش را.

این از یک کارِ ریخته گری ماهرانه ایست. در این کارِ بزرگ هیچ نقصی مشاهده نمیشود، درزی در آن نیست، هر ساده لوحی، هر ابلهی که طالب چیز دیگریست، با آن دگرجویی سرش را به باد فنا خواهد داد.

عشق الهی اثرش فقط روی چیزهایی است که برای روح آدمی مفید باشد و نه چیزهایی که در زمین لذت آورند و مطبوع به نظر میرسند. عشق الهی از اینها بسیار فراتر است، زیرا به کل هستی حکمفرماست.

بعضی از اشخاص اکنون اغلب اوقات فکر میکنند: اگر باید برای یک پاکسازی بزرگ انتظار پریشانی و نابودی را داشت، پس باید خداوند چنان عادل باشد، که قبلاً موعظه گرانی برای راهنمایی و توبه مردم بفرستد. آخر انسان باید از این امر قبلاً مطلع گردد. یوحنا کجاست، که پیش آمدها را قبلاً خبر دهد؟

اینان مصیبت زدگان خود بزرگ بین تهی مغزند! در پشت چنین فریاد و فغانهایی فقط نخوت، آنهم در پوکترین مغز، خود را پنهان میدارد. آنها او را در ملاء عام شلاق زده و به زندان میافکنند!

دیگر چشمها و گوش ها را باز کنید! آری آدم رقص کنان از کنار همه رنجها و نکبتهای همنوعانش با بی تفاوتی میگذرد! آدم نه میخواهد ببیند و نه بشوند! –

موعظه گری هم در دو هزار سال پیش آمده بود، کلام انسان شده به دنبالش روان گردید. لذا انسانها با جدیت تمام کوشیدند تا فروغ تابناک کلام را دگرباره بزدایند و تاریکش کنند، تا اینکه نیروی جاذبه فروغش رفته رفته خاموش گردید. –

و همه کسانی که مصمم هستند کلام را از لابلای پیچکهای چسبنده خارج کنند باید بزودی دریابند، که چگونه فرستادگان ظلمت با جهد تمام تلاش میکنند، از هر بیداری مسرت بخش جلوگیری کنند!

اما امروزه واقعه ای مانند زمان مسیح دوباره تکرار نمیشود!

در آن موقع کلام آمد! بشریت اراده آزاد خود را داشت و در آن زمان تصمیم گرفت بطور کلی با آن به مخالفت بپردازد، آن را نپذیرد و انکار کند! در آن زمان بشریت پیرو قوانینی بود، که خود بخود و آزاد اتخاذ میگردید. و از آن به بعد انسانها در راهی که خود برگزیده بودند ثمره همه خواسته هایشان را یافتند.

حال قوس دایره به زودی بسته میشود. و هر دم بیشتر همه چیز بروی هم تَل انبار شده و سپس سدّی ایجاد میگردد که به زودی از شدت فشار از هم شکافته و بر روی بشریت سرازیر میگردد، به روی انسانهایی که در کُند ذهنی و بی خبری به زندگی ادامه میدهند. و در خاتمه، در زمان تحقق این فاجعه، طبعاً جای انتخابی برایشان باقی نمیماند!

آنها باید حالا دیگر، آنچه را که سابقاً و نیز در انحرافات بعدیشان کاشته اند، برداشت نمایند.

امروز همهٴ آنهایی که روزی در زمان مسیح کلام او را انکار کردند، برای پس دادن حساب در روی این زمین حاضرند. امروز دیگر آنها استحقاق اطلاع قبلی و تجدید نظر در تصمیم خود را ندارند. در طول دو هزار سال وقت کافی داشته اند تا در این باره بیاندیشند! همچنین هر کس خداوند و دستگاه آفرینش او را با تعبیر غلط بپذیرد و سعی هم نکند که آن را پاکیزه تر درک کند، مثل اینست که آنرا به هیچ وجه قبول نکرده. اینکار حتی بسیار خطرناکتر است، زیرا اعتقاد نادرست شخص را از درک حقیقت باز میدارد.

لذا وای بحال کسی که حقیقت را تحریف کرده و یا تغییر دهد، که بدین طریق آنرا برای انسانها راحتتر و نیز مطبوعتر کرده تا محبوبیت یافته و هوادارانی پیدا کند. البته او نه تنها بار گناه تحریف و گمراهی را بدوش میکشد، بلکه مسئولیت همه کسانی را که در اثر تحریف حقیقت و آسان جلوه دادن آن توانسته است بدور خود جمع کند، نیز به عهده دارد. وقتی ساعت پس دادن حساب فرا میرسد، آنگاه به او کمکی نمیشود. او در اعماقی فرو میافتد، که بازگشتش دیگر هرگز میسر نیست. و به حق! – یوحنا اجازه داشت این را هم ببیند تا در وحی اش مردم را از آن بر حذر دارد.

و وقتی که پاکسازی بزرگ آغاز شود، این بار دیگر فرصت تمرد و حتی مقاومتی در مقابل این رویداد برای انسان باقی نمیماند. آنگاه قوانین الهی، که انسان با علاقمندی تصویر نادرستی از آن میسازد، تأثیر خود را قاطعانه میگذارند.

درست در هولناکترین بُرهِ های زمان، که زمین به خود دیده، عاقبت بشر خواهد فهمید، که عشق الهی از آن نرمی و سستی، که او بی پروا و دور از واقعیت در مورد آن ادعا میکرده، بسیار به دور است.

در حال حاضر بیش از نیمی از تمام مردم مطلقاً به این زمین تعلق ندارند!

از هزاران سال پیش این بشریت به درجه ای تنزل کرده و چنان سخت در تاریکی بسر میبرد، که انسانها با خواست پلیدشان پُل های زیادی به محدوده های تاریکی زده اند، محیطی که بسیار پایین تر از سطح این زمین هستند. در آنجا به اعماق پستی فرو رفته ها سکنی دارند، کسانی که وزن عنصرلطیف آنها هرگز اجازه ارتقاء به طراز این زمین و آمدن روی آن را نمیداد.

این برای ساکنان روی زمین حفاظی بود و همینطور برای خودِ این ظلمت نشینان. آنها بنابر قانون طبیعی عنصرلطیفِ سنگینی از هم مجزا هستند. آنها در آن پایین میتوانند به شهوات و پلیدی هایشان مشغول باشند، بدون اینکه به کسی آسیب برسانند. بر عکس. در آنجا زندگی لجام گسیخته توأم با عشرت آنها، فقط در بر خورد با هم خویانشان صورت میگیرد و به همانگونه هم زندگی توأم با شهوتِ آنها، خود اینها را نیز خسته و کوفته مینمایند. و بدین ترتیب هر دو طرف به اتفاق هم رنج میبرند، عکس العلملی که منجر به جا افتادگی و پختگی آنها میگردد، نه ادامه گناه. زیرا با رنج بردن ممکن است یکباره حس نفرت از خویشتن بیدار شود و تنفر هم تمایل به خروج از آن محیط را برمیانگیزد. رسیدن به این آرزو آنها را در طول زمان با یأس دردآلودی مواجه میسازد، و یأس سرانجام میتواند نیایش ودعاهای سوزن را به دنبال خود بیاورد و با دعا تصمیم به اصلاح خویشتن گرفته می شود.

به همین گونه هم میبایستی رخ میداد، با وجود این به واسطه خواست نادرست انسانها، گونه دیگری پیش آمد.

انسانها در اثر خواست تاریک خویش پلی به منطقه تاریکی زدند. از این راه دست را به سوی کسانی که در آنجا سکنی داشتند دراز نمودند و بدینگونه به آنها امکان دادند، که در اثر قوه جاذبه نوع مشابه، به بالا بیایند، بروی زمین. طبیعی است که در اینجا نیز امکان یافتند، از نو به جسم مبدل شوند، عملی که برای آنها بر طبق رویه عادی رخداد جهان هنوز پیش بینی نشده بود.

در محوطه زمین هم که آنها با میانجی بودن عنصرخشن موقعیتی دارند  تا با نورانی تران و نیکوتران به اتفاق زندگی کنند، فقط زیان به بار میآورند و با این کار بار گناه تازه ای را به دوش خود میگذارند. چنین کاری را در مناطق پست خود نمیتوانند انجام دهند، زیرا فرومایگی برای همنوعانشان سودآور است؛ آنها درفرومایگی بالاخره نتیجه اعمال خود را مییابند و با انزجار به آن مینگرند و از آن سرمشق میگیرند، چیزی که به اصلاح آنها کمک میکند.

اکنون انسان همهٴ مسیر رشد معمولی را با بکار گرفتن حقیرانه خواست آزاد خویش مختل کرده است. او با خواسته اش، از عنصرلطیف پُل هایی به منطقه تاریکی برقرار کرده و باعث شده، که آنهایی که به آنجا سقوط کرده اند، مانند گله ای به محوطه زمین سرازیر شوند و اکنون سرمست از توفیقشان قسمت اعظم زمین را از جمعیت انباشته اند.

روان های روشن باید از تاریکی دوری کنند، ولی در جایی که تاریکی جای پایش را محکم کرده است، برای روان های تاریک، که بدون داشتن حقی به محوطه زمین آمده بودند، آسان بود که در روی زمین گاهی هم بصورت جسم انسانی درآیند، در حالی که در غیر این صورت ممکن بود فقط یک روان روشن وارد شود. در آن وضع روان تاریک با ارتباط با شخصی از اطرافیان زنی که در انتظار مادر شدن است، توقفی یافته و در این موقعیت از نفوذ خود استفاده کرده و نور را به کنار میزند، حتی اگر مادر و یا پدر به دسته پیرو نور تعلق داشته باشند.

با این توضیح این معما نیز حل میشود، که چگونه ممکن بوده که گاهی بَرهٴ سیاهی نصیب والدینی خوب گردد. اما اگر زنی که در انتظار مادر شدن است بهتر مواظب خودش و دور و بر نزدیکش باشد و در رفت و آمدش با دیگران دقت کند، این اتفاق نمیتواند به وقوع بپیوندد.

بنابر این عشق از اینجا شناخته میشود، که نتیجه نهایی قوانینی که با عدالت تمام اجرا شده اعلام گردد و بالاخره آنهایی را که به اینجا تعلق ندارند از صحنه زمین جارو کند، تا آنها به منطقه تاریکی خود سقوط کنند، به همان جایی که بنا به سرشتشان به آنجا متعلقند. و به این طریق دیگر آنها نمیتوانند مانع شوند، تا آنهایی که پیرو نورند به بالا صعود کنند و از این راه گناه دیگری به گناه هایشان بیافزایند. شاید هم هنوز میسر باشد تا با پشیمانی و انزجار از تجربیات تلخ گذشته شان، پخته شوند.

مسلماً آن زمان فرا خواهد رسید، که با پنجه آهنین قلوب همهٴ انسانها را گرفته، و از آنها نخوت روحی انسانی را با شدت تمام ریشه کن کند. و آنگاه هر گونه شبهه و ابهامی برطرف میشود، که هم اکنون روح آدمی را از قبول آن باز میدارد و می فهمَد که الوهیت در درون او نیست، بلکه در بالا، بر فراز اوست. الوهیت فقط میتواند بصورت پاک ترین تصویر در روی محراب زندگی ضمیرش قرار داشته باشد، تا در دُعا و با حال تواضع به بالا روی آورده و به آن بنگرد.

این انحراف و گناه است، اگر روح انسان بخواهد دعوی خدایی کند. چنین گستاخی ناگزیر او را ساقط میکند؛ زیرا این بدین معنیست که کسی تلاش کند تا عصای سلطنت خداوندی را از کف او به در آورده، او را از جایگاهش به زیر آورده و در ردیف انسانها بنشاند، در مرتب هایی که انسان قرار دارد که تاکنون هم به وظایف انسانیت خود عمل نکرده، زیرا انسان پیوسته در صدد بوده که بیشتر از آنچه هست باشد و همیشه به فراز آنجایی مینگرد که هرگز نمیتواند به آن دستیابی داشته باشد. او همهٴ حقایق را آنچنان نادیده میگیرد، که نه تنها خود را در آفرینش کاملاً بی ثمر نشان داده، بلکه بسیار هم بدتر، صریحاً بعنوان یک آفت معرفی کرده است.

عاقبت به علت برداشت نادرستش، به او با قاطعیت کامل ثابت خواهد شد، که او با ماهیت فعلی این چنین در اعماق جهالت فرو رفته اش، حتی ارزش گوشه ای از سایه الوهیت را هم ندارد و سپس درمقابل نگاه حیرت زده چشمانش به او تفهیم میگردد که تمام گنجینه دانش زمینی که او در طول هزاران سال ذخیره کرده است یکسره پوچ میباشد؛ او با درماندی تجربه خواهد کرد که چگونه همهٴ ثمرات کوشش های یکجانبه زمینی اش هیچ بوده و برایش بصورت لعنت در میآیند. در آن وقت باید ادعای خدایی خودش را به خاطر آورد، اگر بتواند…!

آنگاه خروشی در گوشش طنین میافکند: «ای مخلوق، در مقابل سرور و پروردگارت، زانو بزن! و در صدد نباش خود را متجاوزانه تا مرتبهٴ خدائی بالا ببری!»

انزوای روح کاهل آدمی ادامه نمییابد.

فقط در این صورت این بشریت قادر است به یک عروج بیاندیشد. بنابر این، اکنون زمانیست که آنچه بر شالوده نادرستی بنا شده، فرو ریزد. سازمانهای ظاهری، پیامبران دروغین و گروههایی که به دور آنها گرد آمده اند، در هم خواهند شکست! و بدین سان هم نادرستی راه هایی که تاکنون ارائه شده برملا میگردد.

آنگاه بسیاری از مردم، که گفته های پیامبران دروغین را پسندیده و مغرورانه میپنداشتند که در حال عروجند و به نور نزدیک میشوند، با وحشت پی خواهند برد، که در جلوی پرتگاهی ایستاده، گمراه شده و اکنون در سراشیبی سقوط به سرعت به پایین می روند! سپس متوجه میشوند، که آنها دروازه های دفاعی خود را گشوده بودند، بدون این که پشت سرشان نیروی دفاعی کافی فراهم کرده باشند، که آنها خطراتی را به خود تحمیل کرده بوده اند، که ممکن بود آن خطرات در جریان طبیعی حوادث به راحتی از سر آنها بگذرند. آنوقت، خوشا به حال کسی که راه درستِ بازگشت را بیابد!